تبليغاتX
شناخت مسیر

شناخت مسیر

شناخت مسیر

به خاطر بسپار

 

به خاطر بسپار

                          از آهسته رفتن نترس

                                                             از ایستادن بترس

                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط ح.نجاریان  | 

به جستجوی تو،

 

به جستجوی تو، از شب گذشته، آمده ام

 هزار بادیه را، در نوشته آمده ام

قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون

به ساقه های درختان نوشته آمده ام

به بویه بر و بوم همیشه آبادت

ز هفت خوان خرابه گذشته آمده ام

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ آردشو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:21  توسط ح.نجاریان  | 

قصه اي از ماوراي ابرها

قصه اي از ماوراي ابرها

 تا حالا گريه كردي

       دلم تنگ شده، مدتي زيادي از آخرين هم آغوشيم با بستر بيماري مي گذره، آخرين بار سال 80 بود قبل برنامه صعود هشت هزار متري ماكالو، تو هيمالياي نپال كه پايم شكست و با پُر رويي و قدري تشويق همسرم  راهي شدم. راستش حكايت زندگي وا مونده ما شده نقل تو در تويي داستانهاي مختلف اين چند ساله كه هر يك به عبارتي شاهنامه هفتادو هفت منه از  شادي تا غم. از اوج تا فرود. از شكست تا پيروزي. از رويارويي با كولاك و بهمن هاي غول آسا تاغم فقدان دوست، تا خنده شقايق عاشق  به صبح. كه براي دست يابي به هر يك بهاي سنگيني را پرداخته سختي زيادي كشيده ام كه فقط مجال يادداشت اندكي از آنها ميسر بوده از آن جمله ياد دارم در يادداشت هاي گاشربروم يك در منطقه هيمالياي پاكستان خاطراتي نوشتم از ناتواني انسان در برابر خطرات طبيعي، كه بواقع اگر كسي براي من اين چنين نقلي  بيان مي كرد باورش برايم سخت و غير ممكن بود. و حالا توي اين چند روزه با بستري شدن و تحمل درد، بازم حس نوشتن هجوم آورد به افكارم.  با خود گفتم هِي ديونه عضلاتت به حرف اومدن و اگر آن بالاها كار دستت ندادن بايد ممنونشون باشي و نميدانم شايد حرمت نگه داشتند.

            پنج نفري با دو باربر ارتفاع پاكستاني به كمپ چهار گاشربروم يك به ارتفاع 7400 متر رفتيم به قصد صعود قله از عصر با بالا آمدن ابرها از جبهه پاكستان درگير طوفا ني سهمگين شديم من و دكتر گودرزي( از نادر پزشكان كه در تست شركت مي كرد )  با هم در چادري كوچك  به اندازه دو تخته شان و ارتفاعي بسيار كوتاه حبس شديم، شب اول تا صبح به نگه داشتن ديرك ها گذشت، كه شبِ سخت و طاقت فرسايي بود، روزهاي بعد هم گاهي از شدت باد كاسته مي شد و دقايقي ديوانه وار مي تاخت، دو روز مرگ آور را سپري كرديم. و بسيار كوتاه و اضطراري بيرون مي رفتيم، دكتر از بقاياي چادر خارجي ها تعدادي پودر و سوپ پيدا كرده بود كه حسابي آنها را مواظبت مي كرد. عرصه براي صعود تنگ شده بود و  نه راه پيش داشتيم و نه پَس. تاب ماندنمان نبود. با حداقل مصرف انرژي زندگي مي كرديم، روزانه دو و يا شايد يك وعده غذا آن هم بسيار مختصر مي خورديم، نكند نياز به دستشويي رفتن پيدا كنيم. كارمان شده نقل خاطرات از زن و زندگي گرفته  تا صعودها و سر آخر شهر و ديار و... در ادامه چُرتِ قِيلوله به همراه غُرغُر.

       چادرهاي  ديگر، در يك امتداد و زير كمر بر يال بر پا شده اند. و تنها ارتباط  بين ما شده گاه گاهي داد و بيداد از لابلاي سفير باد، كه صدا فقط تا چادر بغلي مي رسد و بدين ترتيب شاد بوديم كه همگي خوبند، امروز دكتر براي سركشي از بچه ها بيرون رفت و در برگشت اعلام كرد حال  باربر پاكستاني در حال وخامت است.

     گروه بعدي به سرپرستي افلاكي در كمپ سوم ارتفاع 6800 متري مستقر هستند و منتظر ببينند تكليف ما چه مي شود كه در صورت صعود به بالا خواهند آمد، البته با اين طوفان تكليف ما كه مشخص است، هر دو  ساعت  از طريق بي سيم از حال هم جويا مي شويم.

       عصر كه از گَرد راه يخ زده  رسيد. بهادراني از چادر بغلي داد زد "عمو حسن سرور گاز مي خواد و گويا از پارگي چادر مي نالد"   بيا و درستش كن با هزار مصيبت و كلنجار با لنگ دراز گودرزي  

 

 

به سختي  لباس مي پوشم كه همراه است با هِن، هِن و مكث زياد كه خاصه ي كار در اين ارتفاعات است، راستش ديگه كسي به صعود قله فكر نمي كند، فقط دنبال رهايي هستيم و زنده ماندن. "فاصله مرگ زندگي به مويي بند است." كافي است باد ضربه كاري به چادر وارد كند آن موقع است كه فقط بايد منتظر معجزه بود!!

      با مشقت زياد آماده مي شوم، حالا مانده بيرون رفتن از اين لانه كه به علت طوفان و انباشت برف اطراف چادر ها بايد  سينه خيز خود را به بالا برساني.  جايي معلوم نيست پرده اي سفيد و يخ زده مدام بر سر و صورت شلاق مي زند، بايد رفت. تا كجا. انتهاي چادر هاكه بيش از بيست مترنيست. چيزي پيدا نيست،جز حاله اي از يخ.  مثل اينكه مي خواهي ازكوهي دشوار  بالا بروي گام بر زمين مي كشم به عزم جلو رفتن تو گويي با كسي درگيرم يكي به تخت سينه ام مي زند . نقش زمين مي شوم، نيم نگاهي به بالا مي اندازم كسي نيست. تنهايم. تنهاي. تنها. ياد دختر و پسر ايتاليايي مي افتم كه چند روز قبل باد آنها را به جبهه  چين پرتاب كرد. حالا من. پشت سرم شيبي تند رفته تاچين. روياي پرتاپ، پرت شدن.    

      بلند مي شوم. نمي شود . نه اينكه نخواهم. باد اجازه بلند شدن نمي دهد. ناتوان شده ام. بايد رفت آنها وسيله نياز دارند. هر چه توان در وجود دارم جمع كرده چهار دست و پا جلو مي روم.

        ذهن مي رود به قيل و قال كودكي. نهاوند با اون خونه قديمي و كاه گِلي. زمستان سخت و كُرسي چهار قِيده، هر وقت زمستان مي آمد مادر مي گفت" آمدنش با خودشِ و  رفتنش با خدا". ظهرها بوي خُوش آبگوشت تو ديگ گِلي رو چنگگ كُرسي سر مَستت  مي كرد. و تو از فرط سرما تا خِرخِره مي تپيدي زير كرسي و خيره مي شدي به  شيشه هاي يخ زده چند سانتي كه به اشكال مختلف در مي اومد و شباهت زيادي به نخلستان هاي در هم بر هم داشت و... و تازه وقتي گرما به جونت مي نشست، شيطنتت گُل  مي كرد و مي رفتي سراغ دست درازي به شيشه شير خواهر و ميك زدن و نهيب مادر كه اي پدر سو...

         به اين افكار در ارتفاعات اُهام گفته مي شود، كه در صورت گسترش و عدم مَهار بعضأ نفر شايد دست به رفتار نامعقولي بزند كه  به قيمت جانش تمام مي شود.

             نيرويم را جمع كردم بلكه برسم به چادر وسطي و طناب حمايت آن. گرفتم. اشك يخ زده روي صورتم پهن شد. تا حالا شده از ناتواني گريه كني. من كردم. گرم شدم. به پيروزي يخ زده اي دست يافته ام . به سراغ چادر بعدي مي روم جرأت دل كندن ازطناب حمايت چادر را ندارم. به پايين ترين قسمت آن كه زمين يخ زده است مي رسم، حالا دستم را دراز مي كنم براي گرفتن بند حمايت چادر بعدي.

 واي لعنت به اين هجوم خاطرات.  

    صعود تنها و بدون ابزار ديواره علم كوه جلويم نمايان مي شود آن موقع كه  اواسط ديواره بر اثر ريزش سنگ چند متري سقوط كردم و ناتوان دنبال چاره مي گشتم. بدنبال گيره اي تنها تا رهيدن. كه همراه بود با بازيگوشي و قير، قير كلاغ مينا كه حالا نقش همنوردي را بازي مي كند و كنار به كنار من تنها بالا مي آيد، و تو گوئي شرمسار ريزش سنگ است و دنبال تلافي و چون به انتها مي رسيم انگار خيالش راحت مي شود و بر باد سوار مي شود ...

    از چادر وسطي كه رد شدم، بايد از پله مانندي حدود چهل سانتي متر  بالا مي رفتم تا برسم به چادر باربر" سرور". ولي كو جرات دل كندن از طناب در دست. طوفان بي رحمانه مي تازد. مي كوبد. انگار عزم جزم كرده من هرگز نرسم. من بايد برسم. كفش بزرگ را به روي پله مي رسانم. مسخره است هيچ صدايي از كسي بيرون نمي آيد انگار همه غرق سكوتي مرگبارند. و تسخير لحضه هاي درد آور، اينجا آخر خط است. جايي هولناك تر از اين شرايط هيج جا نمي يابي، مرور خاطرات تراژدي اورست 96 با آن همه كشته آزارم مي دهد، ما 7 نفر آيا مجال رهايي هست؟

      افكارم را جمع كرده حركتي نمايشي در كار سنگنوردي را در ذهن مرور مي كنم به نام "جامپ"  البته اين حركات مخصوص موقعه اي است كه روي ديواره آويزان هستي و چاره اي جز پرش و رسيدن به گيره بعدي را نداري،  نيروي خود را جمع كرده آماده مي شويم، در اين حالات خيلي مهم نيست چِشمت باز باشد يا بسته اصلأ چشم داشته باشي، يا نه. اينجا كار، كار دل است و شوق، شوق پريدن.

      رسيد. رسيد دستم آخر بر پاره چادر دوست. از او چيزي نمانده. روكش پاره مثل شلاق ضربه مي زند. نمي دانم تا فردا دوام بياورد يا نه.  اميد كه دوام بياورد و گرنه جايي در چادرها نيست. "سرور" دستش را بيرون آورده و با گرفتن كپسول تشكر مي كند و در حالي كه داد مي زند بلكه صدايش به من برسد"ارباب صاحب  عليمحمد حالي خَرابِه هي" چند سرفه مي كنه كه به من بفهمونه وضع سينه اشم خرابه" با خودم مي گويم وا ويلا بيا و درستش كُن اينم اِدم ريه شد.

    جانم رو درون چادر مي تپانم. گودرزي حِيران مي شود انگار مدتي است هم رو نديديم و از هم بي خبريم. صورتم يخ زده، كولاك از هر روزني داخل شده، براي دل گرمي من چند دقيقه اي گاز را روشن مي كند، و خوشحال كه براي چند ساعتي كار برايش درست شده شروع  كرد به در آوردن لباس من و گرم كردن دستان من.

       چون تمام شد، در ليوان بزرگ من كه معروف است به قصري بچه قدري برف آب كرد و جرعه اي نسكافه ساخت، بعد توي همون ليوان سوپ رشته درست كرد و آخرش هم آب جوش آورد براي فلاكس ها واسه موقع اضطراري. در مورد فردا حرف زديم و با بي سيم به كمپ سومي ها اعلام كرديم كه به هر قيمت كه شده فردا پايين مي آييم چون اينجا چيزي جز تلف شدن نيست. فكر فرار درست از اين زندان ما را ديوانه كرده.

 تقديم  به همنوردان عزيز و  بي ادعاي 

 گاشربروم يك سال هشتاد و دو  و درود به روان پاك محمد اوراز

حسن نجاريان   دی ۸۷         بازگشت به صفحه اصلی آردشو

چادر من و دکتر گودرزی که در حمله نهایی شد چادر محمد و مقبل

 

مسیر بین کمپ اصلی و یک در رویا

هر قفلی که می خواهد بر در خانه ات باشد /عشق تنها پیچکی است/

که دیوار نمی شناسد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:24  توسط ح.نجاریان  | 

لوتسه

برگي از خاطرات لوتسه

 

 

26/2/81

 

بالاخره با كلي تلاش و تقلا و دشواري زندگي در ارتفاع حدود 7900 متري 5 نفره از چادر بيرون مي زنيم،ما اولين تيم هستيم و قرار است روز بعد تيمي ديگر بالا بياييد. زمان ساعتي از نيمه شب گذشته، دو شرپا جلو مي روند و ا از پي آنها اول كار شيبي تند را بالا مي رويم، كه در اين نيمه شب سرد عذاب آور است، از طرفي هنوز ماسك اكسيژن بروي صورت قرار نگرفته يك بار تسمه شل مي شود يك بار شيلنگ اذيت مي كند.

در سمت چپ خود تو دل آسمان ستاره اي ملاقه اي شكل انگار كنارمان بالامي آيد كه در اولين استراحت در مي يابيم ستاره نيست و بلكه نفراتي هستند كه دارند از ديواره اورست صعود مي كنند (بعداً گفتند حدود 60 نفر بودند).

صعود آرام و يكنواخت ادامه دارد شيب تند پر برف نفس گير است، درجه مانومتر كپسول را روي يك تنظيم كرده ايم كه با توجه به تمرينات قبلي شرايط خوبي است، (درجه تنظيم تيم هاي ديگر حداقل 2.5 يا 3 مي باشد)سرماي نيمه شب كشنده و باعث شده هر دم شيلنگ اكسيژن يخ بزند كه  مدام  بايد با تبر به آن بزنيم تا يخ درون آن خُرد شود. تا صبح شود زنده ومرده مان در مي آيد. يك بار مجبوريم باطري چراغ قوه را عوض كنيم.

با رسيدن به دهليزانگار وارد فريزر بزرگي شده ايم سرما و باد بيداد مي كند، مدام برفهاي اطراف به سر و كله ما مي ريزد، وجود ارتفاع يا نميدانم شايد اوهام و... باعث شده فكر كنيم بالاي بند سنگي وسط دهليز قله است كه با رسيدن به آن و پيچيدن به پشت متوجه مي شويم قله خيلي بالا تر آن است كه فكرش را مي كردي، بقول بچه ها "برو تا به اون برسي".

مدت زيادي است آفتاب در دور دستها پهن شده ولي ما گويا بايد ايشان را روي قله زيارت كنيم، وضع گوارشي يكي از بچه ها مناسب و مجبور است چند بار از طناب جدا شود كه در اين وضعيت كار خطر ناكي است. وجود تيمي از اروپا جلو ما باعث شده مدام بروي ما يخ و سنگ بريزند كه صدايمان به جايي نمي رسد، شيبي تند ما را به ستيز مي خواند هر چه جلو مي رويم دهليز عقب تر مي كشد. قدري بالا تر طناب تمام مي شود و مجبوريم 50 متري بدون طناب صعود كنيم كه با درك خطر به شرپا تذكر مي دهم كه طناب بگذارد، و او با گذاشتن آن روي ميخي از يخ بيرون آمده ادامه مي دهد كه با دست يابي به آْن براي بچه ها ثابت مي كنم و ادامه مي دهيم ديدن خارجي ها روي قله ما را به شوق مي آورد.

دو نفر از دوستان كلنگ نياورده اند كه اول تصميم مي گيريم بمانند تا در بازگشت با هم برگرديم كه با بررسي به عمل آمده تصميم مي گيريم آنها را در پوشش طناب بالا ببريم. طنابي رنگ رخ رفته و 6 ميل آرام ما را به سوي دندانه هاي سنگي مي كشاند، كه در آن سو ديواره اي به طول 2400 متر قراردارد. ساعتي بعد در حالي كه گام ها به شماره افتاده مي شماريم ده تا به پنج نرسيده مي ايستيم نفس چاق كرده ادامه مي دهيم و باز تا رسيدن به قله 8501 متري لوتسه در ميان آشوب طوفان و باد بنيان كن اشك. خنده. سست شدن زانو همه اينجا به سراغت مي آيد تا روزت را جاودانه سازد.

 

                                                                                                نجاريان      

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:44  توسط ح.نجاریان  | 

آزمون نخست بانوان زنجاني / يك تلاش

  

آمدند مشتاق يافتن، به شوق بودن، در حضوري گرم، آمدند اگر چه با حداقل ابزار اما با شوق و ذوق  وصف ناپذير، نگران تست ابزار بودند، به سختي ازچنته بيرون مي آوردند. فلاكس، باتون، كفش و بعضأ از روي شرم نكند بگويند با اين كفش كه ئمي شود اردو رفت.

          وقتي ارابه رسيد  قدري آرام شدند و مسرور كه از اولين تست رهيدند،  با رفتن كوله ها بروي صندلي ها دلشان آرام گرفت كه بالاخره ما هم رفتيم براي ياد گرفتن و از نو شدن و سر آخر دو خانم سِمجِ از رشته" هند بال، هم آمدند البت با وساطت و كُلي شلوغي و وعده وعيد.

 روستاي "چرنو" آرميده در شمال شرقي زنجان با مردمي مهربان، آرام و صبور كه هنوز عليرغم نزديكي به شهر بِكري خود را از دست نداده است.  غروب در حال رسيدن است كه از ميان بدرقه چشمان بهت زده و متعجب روستائيان، از ميان بوي كاهگل و برگهاي خشكي كه با زبان بي زباني داد سخن دارند"كه اي رهگذر كه گام بر من مي كشي به ياد داشته باش روزگاري ما به شما نفس هديه مي كردم" در ميان بدرقه نگاه مهربان دو كودك روستا را در كنار غُرش سگ آخرين اِمارت ترك مي كنيم. يك نفر جلو ميرود و دقايقي بعد ديگري به يافتن بهترين راه با هماهنگي گام ها در ميان نگاه تيز بين مربيان و ديگري و ديگري تا آخر اين هفده نفر گاهي تند گاهي كند از لابلاي درختان به انتظار برف درحالي كه ديگر برگهاي زير پا از خش، خش افتاده و دارد با خاك هم خوان مي شود، زمزمه جويبار مرا ياد قطعه ادبي مي اندازد:

"تا سنگ و صخره در مسير رودخانه نباشد، صداي آب اصلأ قشنگ نيست."

       سو سوي نور چراغ هاي بر پيشاني جلوه زيبايي به دره خاموش داده و آسمان روبرو به نور افشاني پرداخته و تو گويي به شوق آمده از اين همه ميهمان ناخوانده به استراحت كه مي ايستيم نا خدا گاه دست مي جنبد و چيزي به دهان مي رساند بلكه انرژي دقايق بعد تأمين گردد، شيب كه تند مي شود آغاز غرغر ها است و بي تابي عده اي خصوصأ آنها كه خودشان دخالتي در چيدن كوله نداشته اند و برايشان، همسر، برادر و... بسته اند و بعضأ از روي لطف قدري خوراكي اضافه هم در كوله جاي داده اند و حال با اين شيب و حال زار حكايت هاي زير لب شنيدن دارد...

     تا كي بايد برويم ؟؟ شب كامل پرده پهن كرده. حالا ، حالا بايد رفت تا به گردنه رسيد. آنجا كه جولانگه باد است و مأمن كولاك شب ستيز انگار او هم بهر آزمون گرفتن آماده مي شود، و ابتدا باغرش رعد به استقبال مي آيد و بعد با رسيدن به گردنه فقط مهلت برپايي سر پناه را مي دهد و شروع مي كند به ميهمان نوازي با دانه هاي سپيد برف با  بازي  باد و حال مانده آنان كه تا به حال دست به برپايي چادر نزده اند و غريبند با اين ماجرا كه چه كشيدند بماند كه در اين بين ياري و مدد ديگران ستودني است.

       بوي دلنشين غذايي از چادري به مشام نمي رسد جز تعدادي اندك كه سوپشان بار است و چشمان و دل گرسنه به انتظار محيا شدن. بقيه هم با خوردن مختصر غذايي  به استقبال خوابي چند ساعته مي روند. فقط انگار در چادر مربيان سفره رنگي است و بوي هاي خوش به مشام مي رسد. كه خوشي ها دقايقي به طول نمي انجامد و كتري قهوه آن هم از نوع برزيلي سرنگون شده و چيزي شبيه  شنا كردن دست مي دهد  و در خواست روزنامه كثير و الانتشار براي رهايي از اين استخر معلق البته چادرهاي ديگر نيز از اين قائله مستثنا نبودند، از ريختن آب جوش و سوپ و...  گرفته تا... بگذريم قصد شيطنت نبود و مزاحي بود بهر شادي .

        نيمه شب چند بار بيرون مي زنم كسي جز باد حاكم  نيست كه از هر روزني نفوذ مي كند، بار دوم كه بيرون رفتم از صداي گوش خراش خنده و بلند صحبت كردن بود كه ياد اردوهاي سالها قبل مي افتم و ماجراي دندان درد آقاي اقبال افلاكي و مزاحمت چادرهاي هم جوار كه باعث شد ناخواسته شبيخون بزند.

     چراغ خاموش كنار چادر ها مي روم، دنبال غذا مي گردند. يا نميدانم كه با خود مي گويم  اين همه صدا و داد و بيداد براي چيست؟ باز مي گردم به شوق گرم شدن چشمم ساعتي نگذشته كه خوابمان نمي برد و هنوز صدا در گوشمان زنگار مي بندد، بچه ها را بيدار كرده ديگران را نيز مي خوانم بايد رفت، صداي سوت چون پتكي است در گوش خستگان اين تلاش. در رقابت هميشه بايد عده اي پيشي بگيرند عده اي ميهمان اين تلاش اند و اميد كه با دست پر باز گردند . لايه اي مخمل سپيد ميهمان  بستر زمين شده، خط الراس "دو شاخ ، آي قلعه سي" مقابل  ما است رو به سوي غرب با افت و خيز زياد، صخره هاي سرد را كه لمس مي كني سرما تا مغز استخوان مي نشيند.

    برف كه زياد مي شود صداي خُرد شدن دانه هاي يخ زده زير كفش ها شباهت زيادي دارد به نواختن سمفوني موزوني كه بنرمي اوج مي گيرد تا مقدم با نور از دور دست علامت دهد و حال موسيقي به اوج خود مي رسد و نفرات با تمام توان به بالا ميروند. نبض ها به حد اكثر رسيده، و صداي نفس و هِن، هِن  سينه سينه آسمان را مي شكافد اي كاش صخره ها و بوته  هاي يخ زده را ناي سخن بود آن موقع مي شنيدي: "كه اي رهروان خسته در اين سوز صبح به چه كاريد، حتم كه عشق و شور در دل داريد و همت والا و گرنه اينجا وادي خاموشان و سرد دلان نيست. به قول شاعر عبدالملكي مي افتم"

 

            هر قفلي كه مي خواهد/ بر در خانه ات باشد / عشق پيچكي است/ كه ديوار نمي شناسد.

    مثل هميشه خورشيد كه از شرق بر مي آيد. و نور اميد در دل شعله مي كشد اگر چه دقايق سختي است و آزمون به نهايت خود رسيده، نفس ياراي بالا آمدنش نيست، گام ها سر نا فرماني گذاشته اند و تو، آري تو بدنبال آخرين باز مانده انرژي و ستيز با رمز و راز نهفته بدن براي گرفتن آزمون ورودي اولين ستيز و خورشيد كه به ياريت شتافته تا با گرماي خود انرژي عاشقانه خود را بي منت در اختيارت گذارد.

 و تو: "هستم اگر مي روم، گر نروم نيستم".

   قله اي صخره اي "آي قلعه سي" مغرور و صخر هاي در انتظار مشتاقان شايد اين رُخ قله را تا به حال  تعدادي نديده اند. عده اي مي مانند و ديگران با شوق آنها به سوي قله مي تازند صبح ستيزان و پيش كسوتاني بر قله عاشقانه مي خوانند

 "توت آغاجي دَيرم هَر گَلَنده اَيلَم..."

         ثبت اين اولين تلاش بانوان زنجاني بر فراز بام شهر به اميد آغازي نو براي برنامه هاي مستقل و پر ارزش. سرازير مي شويم و در كنار چشمه اي گوارا صبحانه اي صرف كرده به سوي شهر مي رويم،  به شوق ديداري به شادي و شادكامي. سر آخر وقتي كنار هم نشستيم براي جمع بندي ديگر غريبه نبوديم اگر چه بعضي شكوايه داشتند. ولي در كل راضي بودند و گفته ها گفتند:

"  چيزها آموختيم حتمأ در زندگي نيز بهره مي بريم، تازه فهميديم بايد راه زيادي رفت تا كوهنورد شدن، تحمل ياد گرفيم، انتقاد از خود به زبان آورديم، مدد رساني دوست را آموختيم عليرغم رقابت، ياد گرفتيم صبوري را درطوفان، آموختيم  دوست ديگر بيابيم و به قبلي احترام گذاريم، ياد گرفتيم خوبي ها را تكرار كنيم و.... صدها نكته آموزنده و بدرود تا ديدار بعد.

  نجاریان   آذر 87

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:24  توسط ح.نجاریان  | 

یخار تنوره ای به سوی آسمان

                             اولين تلاش كوهنوردان زنجان بر دره يخار  قله دماوند 

                                                     4 روزه                                  

 در عالم ورزش خصوصاً ورزش هاي هيجاني و پر تحرك مثل اسكي در مناطق بكر، قايق راني در آبهاي خروشان، دوچرخه سوار كوهستان، و.... هر يك عشق خاص را طلب مي كند كه مي شود گفت در مواردي با هم مشترك هستند مثل هيجان، جسارت، شناخت، كه معمولاً اين افراد را كارهاي ساده ارضا نمي كنه و از اين رو به سراغ كارهاي دشوار، سخت و بعضاً طاقت فرسا  رفته. كه پر مسلم است از توان هر كسي  ساخته نبوده و نيست مثل صعودي كه به تازگي كوهنوردان اكيپ امداد نجات زنجان انجام داده اند و گزارش ذيل مشروح صعود اين عزيزان است،  اميد است اين اكيپ امدادي بتواند بيش از بيش در بالا بردن توان فني  و تكنيكي و تجهيزاتي خود و عزيزان امدادگر بتواند در مواقع بحراني مدد رسان همشهريان خوب زنجان باشد.

                

                                           21 ساعت تلاش و 1100 متر صعود يخچال  در دره يخار وحشي

                                                          

دماوند داراي 16 جبهه يا يال مي باشد و معمولاً تعداد 4 جبهه آن را كوهنوردان  از صعود مي كنند (جبهه هاي جنوبي، شمالي، غربي، شمال شرقي )كه تعداد 19 قله به روي اين يال ها شناسايي گرديده است.

يال شمال شرقي"

اين يال بزرگ از عمق دره هراز واقع در شرق روستاي گزنك با ديوارهاي گوگردي آغاز شده به قله سنگ نو با ارتفاع 3350 متر  مي رسد، سپس با شيبي تند به در امتداد يال  استله سر به قله نسوم به ارتفاع 3726 متر مي رسد و كمي بالا تر قله مشهور يال هاي دماوند منار با ارتفاع 3950 سر راه قرار دارد كه شما را از روي يال معروف خاك زرده  به قله مازيار 4000 متري مي رساند پس از آن به سمت غرب با شيبي تند به لبه قله مانندي ديگري مي رسيم كه پناهگاه تخت فريدون بر آن قرار دارد و از آنجا يال اصلي قله مقابل شما قرار گرفته كه با دو بر آمدگي از كنار گذر دره يخار شما را به قله مي رساند.

 از ويژگي هاي اين مسير مي توان به عبور از روستاي زيباي گزنك (ارنگه) ، عبور از باغات سرسبز، دارا بودن چشمه هاي فراوان در مسير، در فصل بهار منطقه مملو است از گلهاي زيبا كه با نماي زيباي دماوند تابلوي نفيس پديد آورده است. در انتها دره يخار قرار گرفته كه به علت در خطر بوده آن تعداد  انگشت شماري از آن صعود نموده است كه تعدادي از تيم ها به علت پرهيز از درگيري با بام برفي با صعود چند طولي به راست و پناهگاه تخت فريدون تراورس نموده اند و از مجموع سه قيف  يا دهليز اصلي كه مي توان گفت روبرو يا اصلي وسطي يا كوچك كناري بزرگ كه به سمت يال شرقي منحرف مي شود.

و عموماً صعودها از مسير روبرو كه در ابتدا داراي شيبي تند و كاملاً يخ بلور مي باشد كه از هيجان خاص خود برخوردار مي باشد. 

هنوز يك هفته از عزيمت به دماوند در صعود سراسري هلال احمر كه منجر به يافتن و حمل جسد كوهنورد گروه كوهنوردي گاز تهران بود . نگذشته، كه نظر به تقاضاي خانواده  مرحوم يزداني(كوهنورد قائم شهري) در خصوص تجسس در منطقه دره يخار دماوند به منظور يافتن كوهنورد مربوطه  با هماهنگي به عمل آمده با مسئولين اكيپ امداد نجات هلال احمر استان كار سخت تهيه وسايل به سختي انجام پذيرفته آخرين قرار مدار ها انجام مي پذيرد كسب اطلاعات از منطقه يخار بسيار محدود مي باشد. در ثاني  با كاري كه ما قصد انجامش را داشتيم و آن تجسس در مناطق بكر  دره مذكور بود با توجه به اينكه ما گزارشي از كاتر در اين مسير نيافته كه يا صعود نشده ويا گزارشي چاپ نشده است  از اين رو اين خود بر مشكلات صعود، انتخاب ابزار، زمان بندي صعود مي افزود و نهايت اينكه عبور از اين  دره خود معضلي بود كه بايد در منطقه حل مي شد.

   حوالي ظهر با تعداد 6 نفر با خودروي اكيپ امداد نجات هلال احمر  زنجان را به مقصد ابتدا تهران و بعد پلور جاده هراز ترك مي كنيم با هماهنگي كه از قبل توسط آقاي يزداني با اهالي محل به عمل آمده ترتيب اقامت شب و حمل وسايل به بالا توسط دو راًس قاطر به عمل آمده ساعت حوالي 6 عصر ايشان در تقاطع جاده هراز آبگرم لاريجان به ما ملحق مي شود اقامت شبانه در خانه هاي آبگرم باعث شده وسايل بسته بندي شده يك بار ديگر كسري هاي غذايي لازم خريداري گردد.

صبح باز هم گير و دار ساعت قديم وجديد هستيم  قرار بود ساعت 30/5 حركت كنيم كه با عجله معلوم نشد صبحانه كه شامل تخم مرغ و پنير بود چطور صرف شد وحالا كه ساعتي گذشته قاطر چي سلانه، سلانه پيدا مي شود و انگار نه انگار قرار و مداري بين ما بوده است، به روستاي " ارنگه"  يا همان گزنه برگشته از اين محل بارها تحويل قاطر مي گردد و خودرو را در پاركينگ منزل يكي از اهالي قرار داده ساعت 30/7 صبح از جاده خاكي كه ما را به مركز روستا مي رساند به راه مي افتيم از آغاز راه پيدا است كه مسيري زيبا در انتظار ماست روستا نسبتاً تميز با رودخانه اي در وسط كه به رودخانه يخار رسيده راهي رود هراز مي شود و در دو طرف خود باغات و سرسبزي قابل وصفي پديد آورده است. راه باريك با شيبي تند ما را به باغات اطراف ده مي رساند. از رود خانه يخار به آن سوي ديگر رفته به سمت غرب از ميان باغات با درختان گردوي كهن سال طي طريق مي كنيم. ساعت 15/9 به محل چشمه سيماني رسيده لبي تر كرده تعدادي عكس با نماي درخت بيد و دماوند گرفته اين لحظات را به خاطرات مي سپاريم.

مسير مالرو و مشخص بوده كه به تدريج ارتفاع مي گيرد ساعت 10 صبح به چشمه استله سر رسيده  مختصر استراحتي كرده يك و نيم ساعت بعد به چشمه پهن كوه مي رسيم با نوشيدن جرعه اي آب و پر كردن قمقمه ها آماده مي شويم از شيبي تند بالا برويم كه همان مسير رسيدن به قله منار و نهايت پناهگاه تخت فريدون مي باشد.

پس از بالا رفتن از دو شيب تند از مسير به سمت دره يخار (غرب) منحرف مي شويم، نيم ساعتي بعد در ساعت 30/12ظهر روي يال در محل تقريباً مسطح محل كمپ برقرار مي شود و به زودي محل اقامت توسط دوستان با جابجايي سنگها در كنار يخچال آماده شده دو تخته چادر بر پا مي گردد، وسايل فردا آماده و ليست برداري شده ترتيب صعود فردا  مشخص مي گردد، 3 نفر جهت صعود يخچال بالا رفته،3 نفر  تا اواسط يخچال جهت كمك به حمل وسايل و جستجو در لابلاي شكاف ها، يك نفر به منظور امور ارتباطات در محل كمپ مي ماند و نقش هماهنگي را ايجاد مي نمايد.

قبل از غروب آفتاب دو نفر از دوستان جهت آوردن آب از چشمه پهن كوه پايين رفته ساعت حوالي 30/5 برگشتند شب با صرف سوپي مختصر و مرور كارهاي فردا به پايان رسيده در كيسه خواب ها مي خزيم.

ساعت 5 صبح به سختي بيدار شده كوله ها را به سختي جمع كرده حجم وسايل بسيار بالا است از اين رو كوله بزرگ برداشته مي شود. ساعت 45/6 تن به راه مي زنيم كه مسيري بد فرم و قدري سنگنوردي دارد و باعث مي شود آقاي يزداني از همراهي ما صرف نظر كرده از عقب جهت شناسايي در يخچال اقدام نمايد. مسير يخچال كاملاً متغيير و خطرناك مي باشد از اين رو به سختي ارتفاع مي گيريم هر ساعت چند دقيقه اي استراحت كرده به زيبايي هاي خشن اطراف خيره مي شويم صعود از لابلاي شكاف با وجود سنگهاي غلطان اصلاً خوش آيند نبوده هيچ، عذاب آور نيز مي باشد. آقايان آرميده و نظري تا ساعت 30/9 ما را همراهي كرده خداحافظي مي كنند. بازگشت آنها به كمپ اعلام گشته مقرر مي گردد هر دو ساعت يك بار با هم تماس داشته باشيم ساعتي بعد با رسيدن به دو راهي يخچال مسير سمت چپ به علت بكر بودن و دور از دسترس بودن انتخاب مي گردد. عبور با اين كوله بار و مسير شن اسكي و يخ در زير كه هر بار باعث ليز خوردن مي شود بسيار عذاب آور بوده ترس از ريزش نيز با او همراه است.

ساعت 3 عصر به اول يخچال در ارتفاع 4300 متري مي رسيم كالباس مختصري حكم ناهار ما را بازي كرده قدري خستگي از تن مي زدايد ابزار فني محيا مي گردد البسه مناسب پوشيده مي شود نسيم سرد يخچال به تن مي نشيند در اين فكرم چرا نتوانستم گزارشي، خطي مبني بر صعود اين مسير بيابم؟ آيا واقعاً كسي اين راه سفيد برفي را بالا نرفته و يا گزارشي ارائه نداده است.

دو پيچ بلند يخ حكم كارگاه را ايجاد كرده عباسي به حمايت مي نشيند و فرشاد به كار تصوير برداري لايه اي برف تازه روي يخ باعث خيس شدن لباس گشته پودر برف به پايين سرازير مي شود. در اين تصور هستيم كه چند طول طناب ديگر كار را تمام كنيم كه با صعود چند طول 55 متري و پيچيدن قيف در بالا تازه در مي يابيم حالا، حالا ميهمان اين مسير هستيم، با صعود هر طول از مسير طناب فيكس شده ديگر دوستان با استفاده از ابزار مناسب اقدام به بالا آمدن مي كنند.

 

                                                       

    يكي ديگر از مشكلات مسير كه ما گريبان گيرش هستيم  وجود كلاغهاي مزاحم كه باعث ريزش سنگ مي شوند كه چند باري نيز به ما اصابت نمود حالا با فرو كشي روز مشكل ديگر مقابله با سرما است و افزايش ارتفاع كه مجبور به پوشيدن البسه مناسب مي شويم يعني در واقع هر چه داريم به تن مي كنيم، بعد از تلاش زياد ساعت حوالي دوازده بود! آره 12 شب كه داشتن فلاكس آب گرم مارا قدري از كرختي نجات داد بلكه بتوانيم تا آخر اين مسير دشوار دوام بياوريم دوستان از وضع نا مناسب كفش گله دارند كه سرد است واينكه مدام با سر انگشتان بازي مي كنند (به ياد تلاش بچه ها در خصوص عاريه گرفتن كفش در شهر مي افتم كه موفق به گرفتن نشدند، البته نشدن، كه نه نخواستند بدهند؟! ) باري با حاكميت سرما ورسيدن به ارتفاع 5000 متر از شر ريزش نيز در امان  مانده حالا فقط به خود تلقين مي كنيم كه راهي نمانده كه يك باره از شرق دل انگيز ماه، ماه نازنين با عشوه و ناز سرك كشيد اول قرمز رنگ باخته و آرام روشن و روشن تر تو گوئي به مدد ما آمده تا با دست را بنگريم كه ياران راهي نمانده" يك قدم مانده يك گام ... طول هاي آخر يعني 18 طول آخر يعني از سبلان نيز بلند تر حالا در اين سوز سرما به حساب در آمده ايم آقاي عباسي، فرشاد طناب چند متري بود؟ 55 متري به عبارتي با 200 متري كه در پايين زير پا داشتيم و ما از بغل آن بالا آمديم حدود 990متر صعود داشته ايم از يخچالي حدوداً 1200 متري طول آخر با سختي تمام به پايان مي رسد و هنوز دوستان پايين كه در تمام اين لحظات صعود نگران و از طريق بي سيم پشتيبان ما بوده  باور ندارند كه در اين ساعت از صبح 30/3 به دنبال جا و مكان هستيم تا حداقل ساعتي استراحت كرده ادامه كار را به فردا موكول كنيم چون بالا رفتن از اين ارتفاع 5400 متري اول براي ما به خاطر خستگي و اتلاف  انرژي زياد مقدور نبوده در ثاني در نظر داريم قسمت انتهاي ديواره را فردا با ديد كامل مورد تجسس قرار دهيم .

روي برآمدگي ناپايداري رهل اقامت گزيده به سختي وبا تلاش عباسي زير خود طناب پهن كرده به بالا فيكس كرده تا از سقوط احتمالي جلوگيري نماييم فقط چند جرعه آب و البته قدري كشك به نيش كشيده غرق كيسه مي شويم .

يه چيزي ميگه بلند شو از دست نده سرت رو از زير كيسه بيرون بيار ؟ نميشه سرده و باد بدي مثل آوار رو  سرم مي ريزه خيلي سخته بدن كيسه در اين سرماي بالا 5400 متري حالا فكر دوربين و... باشي، كه چي؟ خورشيد خانم داره بالا مي آد و كادر اون از لاي اين گرده پوكه اي كه هر آن امكان ريزش اون هست بسيار زيباست بالاخره اين مرض و يا ... نمي دونم غلبه كرد وبه سختي دوربين رو پيدا كرده عكس و فيلم گرفتم و حالا حدود 70 دقيقه از اين مسير فيلم DV داريم.

                                                                 

 بلند شدن از اين تور بافته عباسي كار حضرت فيل است خورشيد هر لحظه زيبا تر و دلفريب تر مي شود و از همه مهمتر گرم كردن ماست قدري پايين رفته دهليز را بررسي مي كنم دريغ از توقف ريگي به علت شيب زياد به محل شب ماني بر مي گردم بلكه بتوانم براي بچه ها قبل از بيدار شدن چاي درست كنم كه امكان اين كار نيست مگر بيدار شوند كه محبت كرده بلند مي شوند تمام وسايل با پودر گوگرد آغشته شده فقط به كوله ها سرازير مي شوند چاي شيرين، پنير، نان، قدري كلوچه يك صبحانه ايراني را به ما هديه داده اگر چه از روي بي ميلي ولي مي خوريم و به سراغ كوله بارهاي سنگيني مي رويم كه با اين كار طاقت فرساي روز قبل بسيار دشوار است از شيبي تند به شكل تراورسي بالا رفته بروي گرده مابين يال شرقي و دهليز اصلي يخار سر در مي آوريم كه يالي است كاملاً بكر بدون ذره اي نشان كه در پايين دست به ديوارهاي بد فرم ختم مي شود.

حالا ما براي رسيدن به يال شمال شرقي يا بايد تمام بام برفي و يخار را به راست تراورس كرده يا اينكه به قله رفته از بالا دور بزنيم با مرور اين تصميم ها به كوله ها خيره مي شويم ولي چاره اي نيست ما فرصت كار فني در اين مسير را نداشته كوله ها به دوش آرام گام بر مي داريم به سوي يال شرقي نيم ساعتي بعد به تجسس در كنار برج بلند از سلسله برجهاي يخار پرداخته بالا مي رويم مسير داراي شكاف هاي يخچالي بوده كه بايد احتياط صورت پذيرد همچنين چند جايي به حفره هاي بزرگ يخي بر خورديم كه چيزي در آن يافت نشد. تنفس در تپه گوگردي هميشه مايه عذاب صعود كنندگان اين بام بلند ايران است كه بعضاً آدم را از لذت صعود پشيمان مي كند 7 صبح بود بلند شده بوديم و8 حركت حالا هم ساعت 12 ظهر است كه روي قله هستيم دو گرگاني دنبال دوست خود هستند و به سمت جنوبي سرازير مي شوند ما هم با گرفتن قطعه عكسي روي قله به سمت يال شمال شرقي براه مي افتيم بارش تازه برف باعث حركت راحت شده است  براحتي پايين مي رويم با تماس با دوستان پايين دست معلوم شد روز قبل دوستان با تجسس در مسير يخچال كه منجر به يافتن فقط يك تخته زيرانداز شده به محل كمپ مراجعه نمايند و فقط جهت آوردن آب به چشمه بروند و امروز نيز به سمت پناهگاه حركت كرده و در حال حاضر منتظر ما در آن محل مي باشند كه باعث خوشحالي ما گرديد3 ساعتي طول مي كشد تا از اين مسير طولاني خود را به پناهگاه تخت فريدون برسانيم و در آنجا مورد استقبال گرم دوستان و ديگر عزيزان كوهنورد قرار بگيريم لختي استراحت ما را آماده مي كند تا زودتر به پايين سرازير شويم مدد دوستان از بابت كمك كردن به حمل وسايل باعث مي گردد ما نيز بتوانيم پايين برويم با عبور از مسير خاك زرده و زير قله منار ساعت حدود 4 عصر نزد دوست عزيز شكري كه در اين دو روزه زحمت ايجاد ارتباطات را كشيده مي رسيم. اينجا بد نديدم سوالاتي كه بعد از نوشيدن چاي و شير يا همان (شرپا  تي) بين بچه ها و فر شاد و عباسي رد و بدل شد بياورم. آقاي عباسي چطور بود؟ عباسي: عالي بود. فر شاد: خوب و سخت چند ساعت شد: و عباس با نگاه به ساعت فرشاد به مدد رسيد از ساعت 6.30 تا 3.30 صبح كار روز اول و بعد 8 صبح تا حالا كه بايد برويم يعني 21 ساعت صعود يخچال. فرشاد تا به حال اينقدر سختي كشيده اي؟ بله علم كوه صعود مسير هاري روست. اولين بار بود كار جدي يخ مي كردي؟ بله و جالب بود.  آقاي عباسي از لحاظ تجربه چطور بود؟ بسيار عالي و غير قابل تصور. شب ماني چطور بود؟ فرشاد من فقط فكر اين بودم جايي باشه و چند ساعت بخوابم. عباسي خطري از اين رو به فكرم افتاد خودمان را طناب پيچي كنيم. ريزش چطور بود؟  فرشاد چند سنگي به ما اصابت كرد، يك بار هم صداي حسن در آمد. و عباسي با خند هاي نادرش واي از كلاغ ها  بالاي سر ما جولان مي دادند و باعث ريزش.

و خاطره اين صعود؟ : منتظر بوديم حسن داد بزند طناب چند متر و اين كلام شادي بود چون از دست سرما رها مي شديم  به بالا مي رفتيم فقط مانده بود متراژ را اعلام كرده كه در اين شب و تاريكي خود به معضلي تبديل شده بود.

                                                 

 ديگه كافيه قاطر چي غر غر را شروع كرده و آماده حركت است اندازه يك با قاطر داده شده مابقي در كوله بار ها جاي مي گيرد و راه مي افتيم و ساعت 30/8 شب به روستاي گزنه رسيده به سختي و عذاب سر بالايي روستا را بالا مي رويم تا به نزد خودرو كه منزل اهالي گذاشته ايم برسيم و از آنجا با اقامتي كوتاه در آبگرم  لاريجان تني به آب زده راهي جاده هراز شده با صرف شام و خداحافظي كرده راهي زنجان مي شويم ساعت 4.30 صبح به شهر مي رسيم. و خسته اما شاد از اين كار زيبا براي زنجان به ديار خويش مي رويم تا روز روزگار ديگر بر دامان كوه و كوهساران.    

نفرات اعضاي اكيپ امداد نجات كوهستان هلال احمر زنجان

1-     آقاي علي شكري

2-      //  ميثم آراميده

3-     //  مهدي نظري

4-     // جليل عباسي

5-     // فرشاد اسمعيل زاده

6-     // يزداني از قائم شهر

7-     // حسن نجاريان

 

                                                                              عكس و گزارش:  محمد حسن نجاريان

                                                                                                آبان 1384

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:13  توسط ح.نجاریان  | 

اشتران کوه

راهنماي صعود قله اشتران كوه و بازديد از درياچه گهر

 

جهت رسيدن به منطقه زيباي اشتران كوه از تهران مي توان به 2 طريق اقدام كرد اول: با قطار دو رود البته محلي چون در محل دربند ايستگاه دارد. دوم: از طريق اتوبوس هاي دو رود..

از دورود به طرف اليگودرز از كيلومتر 20 به روستاي دربند مي رسيم كه داراي درختها و بيشه هاي انبوهي است , ادامه راه ما را به طرف ايستگاه دربند مي رساند كه پس از گذشتن از روي ريل راه آهن و عبور از پل رودخانه در نهايت به روستاي تيون مي رسيم (جاده كلاً آسفالت مي باشد).

  

      پس از پر كردن قمقمه ها  از آب چشمه, راه صعود از كنار روستا و از مسيري پا كوپ ادامه يافته كم كم ارتفاع مي گيريم و سپس مسير ما به سمت جنوب ادامه پيدا مي كند, بعد از 2.5 ساعت پياده روي به كنار جويباري مي رسيم كه ادامه راه ما را به پناهگاه اول مي رساند.

 

       از چشمه گل گل  سيراب شده از طريق يال “قاطر كش” با طي 2 ساعت به “چال كبود و پناهگاه دوم” مي رسيم كه محل شب ماني خوبي است در اين محل رو به جنوب كه مي ايستيم ( خلاف مسير بالا آمده) سمت راست قله گل گل 4050 متر و سمت چپ قله سن بران 4150 متر و در روبرو يك هفتي مشاهده مي گردد. كه يخچال آن تا كف ميدان ادامه دارد مشاهده مي شود.

 

      سمت چپ آن قله ""  لايو "" قرار دارد قله سن بران از يخچال سمت چپ با طي زمان حدود 3 ساعت و قله گل گل نيز با قدري زمان كمتر صعود مي شود و بهترين مسير رسيدن به درياچه مي باشد كه با صعود قله گل گل به سمت قله    لايو سرازير شده (شرق) نيم ساعتي بعد به محلي V شكل مي رسيم كه سمت راست ما درياچه قرار دارد.

    دهليزي با شيبي تند و گاهاً يخ زده كه با توجه به سنگي بودن اطراف آن كوچكترين اشتباه در انتخاب  مسير امكان بروز مشكل و يا حادثه را به دنبال دارد بعد از اين قسمت به  مسير شن اسكي مي رسيم كه بايد كاملاً با احتياط و حتماً ً نفرات پشت سر هم حركت كنند( ريزش سنگ) در بهار تا اواخر تابستان مسير داراي يخچال با شيب تند كه لازم است كلنگ و يخ شكن و طناب همراه باشد. زمان رسيدن به درياچه از نقطه V شكل 4 ساعت مي باشد.

 

    در نزديكي درياچه آبشاري زيبا پذيراي ماست كه خستگي راه را از تن زدوده و از كنار آن مي توان  به درختان زيباي بيدكنار درياچه رسيد كه نويد رسيدن به نگين زاگرس را مي دهد .

 

      راه بازگشت به دورود از طريق گردنه پنبه كار و از كنار رودخانه مي باشد (به سمت غرب) كه با رسيدن به زير گردنه پنبه كار, رودخانه به سمت چپ (دره نيگاه يا نگار )سرازير شده ما با بالا رفتن از گردنه به چشمه اي گوارا مي رسيم كه از اينجا مي توان با استفاده از خودروهاي كرايه به دورود برگشت ( مدت زمان از درياچه تا چشمه 4 ساعت) كه بهتر است در خنكي هوا عبور شود.  

لازم به ذكر است بهترين فصل بازديد از منطقه اواخر خرداد  به بعد البته بستگي به بارش نيز دارد.

جهت بازديد از لاله هاي واژگون(گل اشك) بايد اواخر ارديبهشت به منطقه رفت.

از همكاري جناب اسماعيل زاده در تدوين گزارش سپاسگزارم

 

                                                 

                                                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 14:11  توسط ح.نجاریان  | 

گاشربروم 2

انگار دیروز بود گاشربروم 2

گاشر بروم ۲ ۸۰۳۵ اولین تجربه مستقل ایرانیان

 برگي از صعود قله گاشربروم 2 ارتفاع 8035 متر

 

                                        

        سه‌شنبه‌ 17/4/76 

 بيست و شش روز است‌ كه‌ از ايران دوریم ‌. گاز روشن‌ است‌ و با آب‌ كردن‌ برف ‌نوشيدني‌ درست‌ مي‌كنيم‌. ناگفته‌ نماند تعدا زيادي‌ از بسته هاي غذايي كه از ايران آورده ايم به علت بسته بندي نا مناسب،‌ قاطي‌ شدن‌ و پارگي‌ و يا مخلوط شدن‌ با ترشي ‌فلفل‌ دور مي ريزيم، و حالا با هزار دنگ و فنگ درصدد درست‌ كردن‌ آب‌ پرتقال‌ هستيم‌. مي‌نوشيم‌ و قمقمه‌ها را هم‌ پر مي‌كنيم‌.

  خاطرات‌ را مرور كرده‌ نامه‌  و یاداشت ها را مرور می کنیم  و صفحه‌اي‌ هم‌ كنار یاداشت ها می نویسم‌. اين ساعات و دقايق دور از وطن را هر کس طوری سپری می کند نوشتن خاطرات ، نوار گوش داد، به صداي غرش بهمن دل سپردن و اينكه چه موقع نوبت ما خواهد.  بايد در كمپ سوم به ارتفاع 6800 متر بمانيم تا تيم‌ پائين‌ برسد، چرا كه‌ قدري‌ وسايل‌ كمكي ما منجمله دوربين‌فيلم‌ برداري‌، و... با آنها است.

    به هم ريختن وضع گوارشي‌ در اين ارتفاعات معظل بزرگي است كه متاًسفانه ما به علت  نداشتن تجربه مناسب درگيرش هستيم .  بچه‌ها از كمپ‌ دو دير حركت كرده اند و اين بر نگراني ما مي افزايد چرا كه مسير عبور بهمني و بايد قبل از ظهر از آن منطقه عبور كنند، چراكه دما در اين مناطق متغيير بوده بطوري كه دما گاهاً به 40 درجه بالاي صفر وپاره اي اوقات 20 درجه زير صفر مي رسد. واين همان اشكالاتي است كه دچار تب ارتفاع وياد سوختگي هاي شديد اعضاي بدن مي شود. از طرفي هر چه زودتر به كمپ هاي بالا كه قصد شب ماني داريد برسيد بهتر است، ما هم كه قصد رفتن به كمپ چهار را داريم چرا كه تا اين محل را قبلاً براي هم هوايي بالا آمده ايم. نزديك‌ ظهر بچه‌ها با صعود شيب تند وخطر ناك بين كمپ دو به سه رسيدند.

   دو نفر شرپا، شيخي‌، رستمي‌، بياتاني‌ و نوري‌. دوربين‌ را تحويل‌ ما دادند از آقاي‌ نوري‌ (مسئول دوربين)خواهش  مي كنم قدري‌ آموزش مناسب را بدهد، كه‌ توضيح‌ مختصر داده همچنين‌ اعلام نمود: فيلم‌ درون دوربين تازه و‌ باطري‌ شارژ مي باشد. پرچم‌ و كلنگ‌ قله‌ را هم‌ گرفتيم‌. براي‌ بچه‌ها مقداري‌ برف‌ آب‌ درست كرده كه تحويل داديم.  و در ميان غرو لند بچه ها كه خسته هستيد، توان نداريد و... راه‌ مي‌افتيم‌. سرپرست مدام با بي سيم با ما در ارتباط است و ابراز نگراني مي كند از اينكه ما دير راه افتاده ايم،  ما را ترغيب‌ مي‌كند كه‌ زودتر برويد البته‌ ترغيب‌ كه‌ نه‌ آخرآخري‌ كار به ‌ناسزا گويي رسيد.

 با بچه‌ها خداحافظي‌ كرده‌ راه‌ مي‌افتيم‌. البته‌ فراموش‌ كردم‌ كه‌ بگويم‌ قرار بو پوش‌ داخل كفش‌ اولنج‌ را از پائين‌ بیاورند که تا حالا نيامده، مجبور شديم  پوش كفش ‌ يكي‌ از شرپاها را  به‌ ‌ حميد بدهيم كه قضيه‌ به‌ خير گذشت‌. خسته‌ايم‌ از تلاش‌ مستمر در ارتفاع‌ از اين رو به‌ سختي‌ گام‌ برمي‌داريم‌ و با برداشتن چند گام مجبوريم سر روي كلنگ استراحت كنيم.‌ بحث سالم‌ ماندن‌ و درست زيستن‌‌ در ارتفاع نكته‌ بسيار مهم‌ و اساسي‌ مي باشد. كه در خصوص ايراني ها  موضوع‌ قدري جدي‌تر است‌ چرا كه‌ در صورت‌ بروز حادثه‌ جداي خانواده‌ جامعه‌ ورزشي‌ ضربه‌ بزرگي‌ خواهد پذيرفت‌. و اينكه اولين‌ گام‌هاي‌ بايد طوري برداشته شود كه تداوم حركت فراهم آيد. به سختي‌ بالا مي‌رويم‌ با تراورس (به چپ و راست رفتن) در حالي كه نيش كرامپون به سختي در ميان سنگها كار مي كند،‌ از زير سنگها به‌ زير شيب‌ اصلي‌ مي‌رسيم‌، شيبي نفس بُر كه از كنار مسير پروانه رینهولد مسنر می گذرد.

   رسول نقوی‌ جلو حركت مي كند. مي‌رود. چند گام‌ بر مي‌دارد، مي‌ايستد.  نفس‌ چاق‌ مي‌كند. و باز تكرارسخت این عبور، و ما‌ بدنبال او‌ به منظور رسیدن به ارتفاع 7400 متر، آنجا كه مرز مرگ تلقي مي شود.  مرز مرگ‌ و زندگي‌، جایي‌ كه‌ انسان‌هاي‌ بزرگي ‌هرگز باز نگشته‌اند و شايد فقط چادر و ياد و خاطره‌اي‌ از آنها مانده به جا‌، جایي‌ كه‌ كوهنوردان وسائل‌ خود را به‌ قصد صعود قله گذاشته به علت طوفان، دشواری مسیر، شاید مشکلات فنی، كمبود اكسيژن و یا انتخاب مسیر اشتباه هرگز بازنگشته اند.

  به  شهر چادر هاي پاره مي رسیم در اكثر چادر ها وسايل كامل کوهنوردی از قبیل کیسه، البسه، سوخت و... به چشم می خورد. كه متعلق به كوهنورداني است كه به شوق صعود گذاشته و رفته اند. ترس و نگراني بر ما که اولین تجربه خود را انجام می دهیم، چيره مي شود، وبا نگراني چشم بر برج بلند گاشربروم که شباهت زیادی به اهرام ثلاثه دارد مي اندازيم.‌ ‌

 به‌ سختي‌ و با عذاب نفس‌ مي‌كشيم‌، اما در دل ‌ احساس رضايت مي كنيم. به زیر برج سنگی می رسیم،  لباس‌ اضافه‌ كرده‌ مشغول‌ كندن‌ جاي‌ چادر مي‌ شويم که وجود برف سفت تلنبار شده از طرفی ارتفاع بالا باعث می شود فعالیت به سختی وانجام گردد. چند دقيقه‌ كار کرده لختي‌ مي‌ايستيم و نفس چاق می کنیم‌. 

       كوهنوردی ژاپني‌ اينجا مانده‌ تا روزهاي‌ بعد ‌ كوهنوردان گروهش را به‌ قله‌ بفرستد. بی تفاوت سر از چادر بيرون‌ آورده  سیگار تعارف  مي کند. که ما دست رد می زنیم. زیپ چادر را می بندد.

 چادر فري‌ نو ارتفاع‌ از نوع‌ گرتكس بسیار مناسب و محکم، راحت‌ و جا دار است و چند روزی است از اروپا به اسلام آباد و از آنجا با پیک به دست ما رسیده است‌. حمید اولنج‌ با پريموس‌گازي‌  برف آب كرده نوشيدني‌ درست‌ مي‌كند و ما عليرغم‌ زخم‌ شدن‌ گلو و تورم‌ لبها‌ به سختی مي‌خوريم‌ و مي‌نوشيم‌ چرا كه در غير اين صورت نيروي شما به سرعت از دست رفته امكان فعاليت بعدي از شما گرفته خواهد شد. به‌ فردا و اضطراب صعود فكر مي‌كنيم،‌ حميد نماز مي‌خواند. چند بار سرپرست‌ با ما تماس‌گرفته‌ جوياي‌ احوال است. ما کیسه خواب همراه نداریم از این رو هر چه لباس‌ داریم  تن مي كنيم. پاها را درون‌ كوله‌ قرار داده روکش کیسه خواب را سر می کشیم، راحت هستیم، فقط کلافه ایم و فکر و خیال ما را رها نمی کند، استراحت‌ مي‌ كنيم، چرت‌ مي‌زديم‌ و بيدار مي‌شديم‌. قدري‌ سردرد آزار مي‌دهد  يك‌ قرص‌ آسپرين‌ و استازولاميد ‌خورده‌.

یک ساعتی از نیمه شب گذشته آماده‌ مي‌شويم‌، رسول به شوخي وبا لهجه شيرين شمالي (کلاردشتی) اعلام مي كند "فقط بايد از چادربيرون‌ رفت" كه‌ كار سختي‌ است‌. و ما در جواب به شوخی  "مَش رسول کار ما چی شد". در حالی که چرت‌ مي‌زنيم خود را آماده می کنیم ‌ و مي‌نوشيم‌. شام ديشب‌ ( دو كنسرو زبان‌ و يك‌ لوبيا ) ‌ به‌ ما انرژي‌ خوبي‌ بخشيده‌ است. دوربين‌ فيلم برداري را به علت برودت زياد درون‌ جوراب‌ پرگذاشته، چراغ‌ پيشاني‌ را روي‌ سرمحكم‌ مي‌كنم‌. چند خطي در دفترم مي نويسم و نمی دانم باز این دفتر را خواهم دید یا سرنوشت چادرهای پایین دست را پیدا خواهند کرد، ولی ایمان دارم حداقل دوستانم در پایین دست دفترم را خواهند یافت. سخت‌ است‌ اين‌ سرپناه‌ را گذاشتن‌ و رفتن‌.

      ساعت‌ يك‌ و نيم‌ شب، سرپرست‌ تماس‌ مي‌گيرد: در لحن‌ او می شود نشاني عصبانيت را حس کرد،‌ چرا كه ما طبق زمان بندی دیر کرده ایم. چيزي‌ مثل‌ خوره‌ او را آزار مي‌دهد. سرد است.‌  خيلي‌ سرد.  لباس گرتكس‌ را همراه‌ با البسه  پولار و پوش نقره اي مخصوص ارتفاع در كفش‌هاي‌كوفلاخ ‌‌ پوشيده آماده بیرون رفتن می شویم که در اين دقايق همنوردمان حسن نجاتيان از پايين در حالي كه چند بار امتحان می کند تا مطمئن  شود  بي سيم درست کار می کند.‌ صدای نازنینش را به ما هدیه کرد با سر دادن آهنگ ‹‹ نيمه‌ شبان‌ تنها در دل‌ اين‌ شبها ›› و ما مات و مبهوت این دقایق طلایی گاه نظر به جلو که در کولاک گم می شود، داریم، گاه به چراغ های روشن سینه کش گاشربروم یک در دور دست ها و او باز خیره به جان ما خون تازه هدیه می سازد. رسول از چادر بيرون رفته ‌نيش‌ كرامپون‌ در برف‌ يخ ‌زده‌ فرو مي‌كند. ساعت2 بامداد 18/4/76  دوباره از پایین ‹‹حاجي‌ عنوان‌ مي‌كند از ساعت‌ يك شب با بي‌ سيم‌ تماس‌ گرفته كه‌ موفق‌ به تماس نشده‌ است ›› .

    آخرین نگاه به چادر و خطاب به ‌ حميد" شكلات‌يادت‌ نره‌. قمقمه‌ برداشتی؟"  و او" آره‌ هست‌: راه بیفتید،" نور چراغ‌ پيشاني‌ سوسو مي‌زند و چند دقيقه‌ بعد از كار مي‌افتد و امكان‌ درست‌ كردن‌ آن‌ نيست‌. اكتفا مي‌كنيم‌ به‌ ‌ آخرين چراغ‌ پیشانی كه‌ به‌ من‌ داده‌ مي شود، در وسط  هستم و گاهي نور به‌ جلومي‌دهم و گاهي‌ به‌ پشت‌ سر. در اين سياهي‌ مطلق‌ فقط در مسير گاشربروم‌ يك‌ نورهايي چونان ستاره هاي شب فروز‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ حاكي‌ ازصعود آن قله است.‌ آرام‌ گام‌ برمي‌داريم‌. در سرانگشت‌  پاهايمان‌ احساس‌ سرما مي‌كنيم‌ و از این رو مدام مجبوریم سر انگشتان  را بازي‌دهيم‌. به علت  تراورسي بودن مسير همچنین‌ شيب‌ کم  مسير فشار كمتري به ما مي آيد. اما همچنان  مشكل نور ما را جان‌ به‌ لب‌ كرده چند باری نقش زمین می شویم.

      از زير برج بلند  و ریشه سنگ ها جلو مي رويم، که بعضاً به علت  ريزش برف از ديواره بالاي سر بعضي مواقع  پايمان  لاي شكاف سنگها گير مي كند از اين رو زمان زیادی صرف می شود تا به‌ انتهاي‌ مسیر ‌ طولاني تراورس  برسيم‌، آنجا که سنگی بزرگ انتظار ما را می کشد و نوید اینکه به پایان این افت وخیز عذاب آور رسیده اید. از پشت‌ سنگ‌ بزرگ شيبي تند به چشم می خورد.

      به محل مسطحي مي رسيم. نظاره‌گر سپيده‌ و سر برون‌ آوردن‌ خورشيد مي  شويم‌، اينجا سخت زيباست، زيباترين‌ صحنه ‌زندگي‌، از ماوراء قلل‌ سپيدپوش‌ خيلي آن سو تر از قله گاشر بروم يك آرام‌ آرام‌ نوك‌ قلل‌ طلائي‌ رنگ‌ شده، جاي‌ خود را به‌ نور سفيد خورشيد مي دهد.  موجی گرم در بدن رسوخ می کند، با تمام وجود گرما را حس  مي كنيم، يخ صورت و پلك ها را پاك كرده، عينك‌ آفتابی ارتفاع‌ به‌ چشم‌ مي زنيم.  هر لحظه سكوت سنگين هيمايالا را صداي‌ بي‌سيم‌‌ مي‌شكند: (خداقوت‌، خسته‌ نباشيد).حالتان‌ چطوره‌ مشكلي كه  پيش نيامده است.

 به سختی بلند شده گام در راه می گذاریم، شیب تند مسیر از فلاتی پهن ما را به خود می خواند، این همان محلی است که اگر مه و طوفان آغاز شود احتمال خطر و گم کردن مسیر قطعی است از این رو مسیر را با پرچم قرمز مشخص کرده اند.  ساعت‌ 11صبح‌ است‌، ارتفاع‌ 7900 متر‌، خسته‌ايم‌، به‌ سختي‌ گام ‌برمي‌داريم‌، نوشيدني موجود در قمقمه  بدمزه‌ است‌ یا شاید به دهن ما این گونه باشد. گرسنه هستیم از حميد تقاضاي‌ شكلات‌ اسنيكرز كرده كه مي‌دهد، شكلات يخ زده و شبیه تکه سنگ است، با كمك‌ برف‌ از گلو پائين‌ مي سرانیم‌. نفسمان عجيب تند شده، احساس می کنیم قلبمان حالا است که بیرون بیایید. با دهان كاملاً باز نفس‌ مي‌كشيم‌ و هراز گاهي‌ نفسي‌ عميق چاشني كار مي كنيم، سردردي خفيف آزار مي دهد.

 يالي پهن با شيب‌ نسبتاً  تند در مقابل ماست، قله‌ پيدا نيست. فقط حدود آن‌ را مي‌بينيم‌. فعالیت  در ارتفاع بسیار  مشكل‌ است‌. رمقمان  نمانده، با هم خيلي كم حرف مي زنيم، جهت استراحت بیشتر سر روي‌ كلنگ گذاشته نفس می گیریم و نهيب كه‌ بايدرفت‌

 اميد بيكران‌ عشق‌ است‌.

 به‌ طناب‌ ثابت مسير‌ كه‌ به‌ دليل‌ حساسيت‌ آخرين‌شیب قسمت  كار گذاشته‌ شده‌ مي‌رسيم‌.  وسايل اضافه خود‌ را گذاشته‌،  حركت مي کنیم. دوربين‌، كلنگ، وسیله طراحی شده جهت بالای کلنگ برای ثابت نمودن دوربین، ابزار صعود‌ و بازحركت‌.‌ نفرات را جا به جا می کنیم جلو می روم‌. يومار را درون‌ طناب‌ ثابت‌ انداخته، به منظور تقويت روحيه با حميد قرار گذاشته 5 گام 5 گام جلو برويم. مي‌شماريم‌: يك، دو، سه هنوز به گام پنج‌ نرسيده، مي‌ايستيم. نفس، نفس می زنیم و باز دوباره، درون گلو احساس سوزش عجیبی ما را آزار می دهد. ای کاش کپسول اکسیژن  داشتیم، ولی نه این یه صفایی دیگه داره.  ‌ نفر وسط ‌ مشهدي‌ رسول‌، دوست‌ عزيز با نگاه‌ مهربان‌ و آرام و آخر سر حميد انتهاي‌ طناب‌ ثابت‌. باز صدايي با نرم آهنگ عشق "‌ دوست خوب ابراهيم‌ شيخي‌ از آن سو (حميد، رسول‌ جان‌، حسن‌ جان‌ بچه‌ها شما افتخار ما هستيد تبريك‌ مي‌گويم‌ اميدوارم‌ موفق‌ باشيد، برین تمون کنید).

   با بالا رفتن از شيب رو به پاکستان و عوض شدن جبهه صعود به اول‌ تيغه‌ كه يخ زده می رسیم که در انتها به گرده ای سنگی ختم می شود و نهایت قله 8035 متری گاشربروم. سوار به تیغه می شوم، انگار روی زین اسب سوارم، به همان اندازه، ‌آن‌ طرف‌ تيغه‌  کشور چين با دور نمايي زيبا قرار دارد. نشسته‌ام‌. ذهنم باز سفر مي كند. به آن سو، به ايران، به بيستون، به دیواره بیستون و  تراورس ها ري روست با گرماي دلنشينش، اي كاش گرماي آنجا در درون ما رسوخ مي كرد. 35 مترمانده. آري‌ ما به‌ ارتفاع‌ 8000 متري‌ رسيده‌ايم، مرز كشور چين و پاكستان، مرز رويا ها در حالي به سختي نفس مي كشم و از سرماي كشنده در عذابم نا خدا گاه طناب حمايت را از كوله بيرون آورده ‌به بدن (تونیک) وصل می کنم.

‌ در حالي كه عمو رسول آماده حمايت مي شود آماده‌ حركت‌ مي‌شوم‌.  روي‌ لبه‌اي‌ به‌ باريكي‌ يك‌ آجر در وسط زمين‌ و آسمان‌. باد كلافه‌ كننده است، لب‌ و دهان‌ به سرعت منجمد مي شود. دهان‌ تا بنا گوش‌ باز است‌ بدنبال كسب اكسيژن، كه باعث شده هواي‌ سرد به سرعت وارد ريه‌ ‌شود.  حميد با ديدن شرايط و ‌ حساسيت‌ مسير اظهار مي دارد" آقا اگر ناجور است‌ بي خيال شو!! چند تا عكس‌ بگير و برگرديم‌" چون جوابي دريافت نمي كند!!  به سكوت ونظاره حركت مي نشيند. ومن در دل مگر مي شود. بايد رفت، و اینجا است که به حقانیت حرفها و مطالب کوهنوردان قبلی ایمان پیدا می کنم، و تازه در مي يابم که آخر کار چقدر سخت است، و گام های نهایی و متر هاي آخر يعني چه.

    آه‌ قله‌ چقدر دور، چقدر نزديك‌. انگارچهره‌ منتظر دوستان در كمپ ها، در فرودگاه‌ با شاخه‌هاي‌ گل سرخ‌  جلو من رژه می روند. داد می زنند.  تمام‌ كنيد.  و این در حالی است كه لباس گرتکس  چون  چوب خشک شده به صورت شلاق می زند. بلند شده، رسول حمایت می کند، نیم خیز جلو می روم، ای کاش کسی بود این حرکت را ثبت می نمود. به نرمي گام برمي داريم  (تا مبادا ترك‌ بردارد چيني‌ نازك‌ ... .).

   هميشه آخرين گام ها اگر چه سخت است ولي به همان سختي بدل مي نشيند، آخرين‌ گام  و نهايت‌ سربالايي و انتهاي‌ اين‌ ستيغ‌ يخ‌ زده‌ وگام‌ نهادن‌ بر بلندي‌ 8035 متري‌ گاشربروم‌ 2، ‌ هدفي‌ كه‌ سالها  قبل پيشكسوتان‌ كشورمان ايران در راهش  تلاش‌ كردند و حال ما پرچم دار اين راه دشوار. قله‌ K2 سرافراز و مغرور جلو ما قد علم‌كرده بواقع تن را به لرزه در مي آورد. زانوان ‌بي‌ اختيار مي شكنند.

  آخ كه چه لذت بخش است زانو زدن در برابر عظمت بي همتا، ‌ اشك‌ مجالمان نمی دهد، می غلتد و در دم  به بلور يخ‌ تبديل مي شود. ريسمان دوستي در دست به كار حمايت دوست، عمو رسول‌ نقوی مثل همیشه آرام و با وقار حرکت می کند و دقایقی بعد می رسد و در پي حميد رضا اولنج. دوربين را بيرون آورده  مشغول تصوير برداري از پرچم كشورمان و پاكستان كه در باد در اهتزازند مي شوم ‌كه متاًسفانه ‌دوربين از كار مي ايستد.

  متعجب می شوم !!! چرا مگر نگفتند فيلم جدید دارد؟ پس علت‌ چيست‌؟ بررسی می کنم اشکال از من نیست، مثل اینکه باید به چند ثانیه ثبت تصویر قناعت کرد برای بقیه، فقط مي‌توان‌ گريه‌ كرد وآه‌ كشيد، لعنت‌ به‌ اين‌ شانس‌ حميد دكمه‌ بي‌سيم‌ را فشارمی دهد:

 "از حميد به‌ صادق‌، حاجي‌ انتظار به‌ سر رسيد و ما رسيديم‌ و ياحول‌ و لا …. "  گريه مجا لش نداد ‌. و آْن سو افسران پاكستاني با لهجه مخصوص ومحكم  (الله‌ اكبر …. محمد رسول‌ ولي‌ ا...‌  و سرپرست تيم‌" زنده‌ باد… خدا قوت‌، تشكر تشكر، خدايا را شكر ما را شرمنده‌ نكرد"‌). حميد قطع‌ كرد و دوباره‌ خطاب به سرپرستی ‌: (حسن‌، صادق‌ ): بنـــام‌ ايــران‌ ، بنام‌ بچه‌هاي‌ كمپ‌هاي‌ مجاور، به‌ يادتمام‌ خانواده‌ها.‌ و مشهدي رسول‌: تشكر تشكر و گريه‌ وگريه. و باز سرپرست: مش‌ رسول‌ محمد داوودي‌ يادت‌ نره و در حالي كه سعي مي كرد خود را كنترل كند او راهم‌ گريه‌ مجال‌ نداد، وصداي ميجر اويس كه سكوت را مي شكند. با پرچم ايران وپاكستان عكس‌ مي‌گيريم‌.

سرما ي حدود 33 درجه‌ زير صفر ما را منجمد كرده و‌ ديگر دستها را ياراي‌حركت‌ نيست‌.  بايد زودتر رفت‌. حميد دستكش‌ مي‌خواهد به‌ او داده‌ مي‌شود، درون‌ سينه‌ خود احساس‌درد و سرما مي‌كند از اين رو زودتر راهي پايين مي شود و دقايقي بعد ما از پي او آن‌ سوي يال قله‌ هوا گرم‌تراست‌.

    هنوز بي‌سيم‌ روشن‌ است‌ و مدام‌ به‌ ما تبريك‌ مي‌فرستند. بچه‌هاي‌ كمپ‌هاي‌ پائين‌، صداي‌ محسن‌ نوري‌ كه با گريه‌ داد مي‌زند بچه‌ها تبريك‌مي‌گم‌، شاد باشيد، ملتي‌ را شاد كرديد، تبريك‌ به‌ همه‌ خانواده‌ها و در پی، دكتر شهبازي‌ با پيامي‌ زيبا و دلنشین که اشک ما را جاری می سازد همچنین در پایان پیامش اعلام‌مي‌دارد كه‌ نجاتیان‌ و نوری (محمد) درارتفاع 6800  متري هستند و بي‌ سيم‌ ندارند و ما نگران‌ آنها هستيم در اولین فرصت خبر سلامت آنها را به ما بدهید‌.

   درادامه محبت دوستان پایین دست مسئول‌ ارتش‌ مرزي‌ پاكستان‌كاپيتان ميجر اويس تبريك‌ می گوید‌، با آن لهجه زيبا و دلنشين و بعد افسر مهربان تيم خودمان كه در این سفر احساس نکردیم غریبه است.

خیلی زود از حال و هوای قله خارج شدیم، انگار نه انگار اون بالا ريه هامان مي سوخت بدنبال ذره ای ناچیز اكسيژن، و یا آن لبه باریک و افسانه ای بین دو کشور و يا سرما در اعماق استخوان نفوذ كرده بود.

     به شوق ديدار عزيزان سرازیر می شویم، هنوز با اینکه مقداری زیادی ارتفاع کم کرده ایم ولی در سر انگشتان دست و پا احساس درد مي كنيم، دردي لذت بخش و خوش آیند، راستی بد نیست اشاره کنم شماره پای من 41 است اما کفش شماره 44 است کاری نمی شود کرد برای همین پاهایم همیشه قدری جلو تر هستند.

 ديدن چادر قرمز زير هرم بزرگ سنگي  لذتي وصف ناشدنی دارد،  فريدون بیاتانی سرپرست گروه  دوم از دور دست تكان مي دهد، این تیم بین بچه ها گروه اراكي ها لقب گرفته است، فریدون ما را صمیمانه در آغوش گرفته تبريك مي گويد، بهمن وابراهيم درون چادر مشغول استراحت هستند، به جراًت مي توان گفت گوارا ترين و لذت بخش ترين نوشيدني عمرم را دوستان  به ما هديه كردند. می مانیم تا  رسول برسد. این دوستان قصد دارند فردا جهت صعود قله اقدام کنند، در دل براي اين عزيزان آرزوي موفقيت كرده سرازير مي شويم.

از کنار چادر های پاره كمپ 4  که می گذریم، نا خداگاه  سر انگشتان دست بر پار چه های  پاره، پاره شده  مي كشيم، تو گوئي بر مزار هاي خفته  فاتحه مي فرستيم. حیران قانون خشن این ورزش به آرامی می گذریم.

    تا وقت تنگ نشده بايد رفت، به علت شیب تند و سنگی بودن مسیر، همچنین خستگی مفرط باید با احتیاط و آرامش عبور کنیم.  ساعاتي طول می کشد تا از بالا به كمپ سوم برسیم، محمد نوري تنها است سلام عليك مي كند، آش درست كرده مي خوريم، جوياي احوال حسن نجاتيان مي شويم اظهار مي دارد دندانش درد مي كرد به كمپ دوم رفته است. حميد از او مي پرسد تنها رفته؟ محمد جان شما  براي چه کاری اینجا هستی؟ اظهار می دارد" مانده ام صعود كنم". وارد چادر مي شويم.

  بعد از بازگشت دوستم: حسن نجاتيان در خصوص بر گشت از كمپ سوم به پايين اينگونه تعريف‌ مي‌كند."  بعد از اينكه يك‌ طول طناب(50 متر)‌‌ از كمپ‌ سوم‌ 6800 متر جدا شدم‌،آماده‌ مي‌شدم‌ فرود بعدي‌ را از دماغه یخی شروع‌ كنم،‌ ابتدا در مسير تراورسي  خرگوش‌ بزرگي را مقابل خود ديدم که عبور می کرد و بعد يك نفر شبيه شايد هرمن‌ بول‌ يا هيلاري (اولین فاتحین قلل هیمالیا)‌ را دیدم، خلاصه‌ نمي‌دانم، جلو آمد و با صداي بلند گفت:‌ حسن‌ چكار مي‌كني‌؟ چرا حمايت‌ مي‌اندازي‌ تو با اين‌ سابقه‌ و قدرت‌ وِل‌ كن ‌بدون‌ حمايت‌ برو و كار رو تمام‌ كن .‌ من‌ هم‌ گوش دادم‌ و به‌ محض‌ اينكه‌ خواستم‌ به‌ گفته‌هاي‌ اون‌ عمل‌ كنم‌ و از حمایت بیرون بیام وآزاد پایین برم، خانمم جلوم ظاهر شد: "حسن دیونه داري چه كار مي كني؟ تو بچه داري به مريم رحم كن" لختي ايستادم بخود آمدم و هشت فرود را بيرون در آوردي و فرود رفتم." * (توضیح دارد)

    كمپ سوم به عنوان تيم پشتيباني گروه‌ دوم‌ مستقر هستيم تا بچه ها صعود كنند، از سر شب وزش باد شديد به همراه ريزش برف ما را نگران‌ بچه ها ساخته است. مي‌خوابيم، بلند مي شويم‌ و درعالم‌ خواب‌  و بيداري سرپرست: ‌ تيم‌ دوم‌ را هم‌ راهي‌  صعود مي‌كند و از لحن صدايش معلوم‌ است‌ نگران‌ هوا و وضعيت‌بچه‌ها است، پر مسلم‌ است‌ كه‌ ديشب‌ و امشب‌ ‌ نخوابيده‌ است.

  ساعت‌ حوالي‌ چهار صبح‌، برف‌ ريزوسريع‌  مي‌بارد، كنار چادرها پر شده‌ و هر لحظه بارش شديد مي شود‌. نگراني در تيم4 نفره ما موج مي زند‌، از طرفي‌ خبرهاي‌ ضد ونقيضي‌ از تيم‌ بالا بگوش‌ مي‌رسد، یک با اعلام می کنند  تيم‌ ژاپن‌ جلو  هستند و آنها از پی، هوا خوب‌ و ما در حال‌ پيشروي‌ هستيم‌ كه بعد معلوم‌شد تيم‌ ژاپن‌ بر گشته‌ هوا هم‌ خراب‌ كه نه‌ طوفاني‌ است‌.

حوالی صبح‌ سرپرست، به‌ علت‌ طوفان‌ شديد همچنين بازگشت‌تيم‌ ژاپن‌ از ارتفاع 7650 متري‌ دستور بازگشت‌ تيم‌ دو را صادر مي‌كند. ‌ بچه‌ها بدون‌ اعتراض‌ سرازيرمي‌شوند و با رسيدن‌ به‌ چادر كمپ 4 چند ساعتي‌ استراحت‌ كرده‌ قرار شد، كمپ‌  را جمع‌ كرده‌ به‌ ما ملحق‌شده به‌ اتفاق‌ پائين‌ برويم‌. نزديك‌ ظهر شيخي‌ و بياتاني‌ از شيب بالا دست کمپ سوم در ارتفاع 6800 متر نمايان می شوند و این در حالی است که  به سختي گام برمي دارند. آنها پذيرايي‌ مي‌كنيم‌ ولي نای‌ خوردن‌ ندارند. حال نفر سوم بهمن‌ رستمي‌ را جويا مي‌ شويم‌ كه‌ عنوان گرديد.‌ پشت سر در حال پایین آمدن است.

   نيم‌ساعت بعد هنوز رستمي‌ نرسيده‌، ‌ تصميم‌ مي‌گيريم‌ دونفر پائين‌ برود و ما بمانيم‌ تا ایشان ‌برسد بچه‌ها سرازير شدند به سمت كمپ دو و يك. برف‌ بي‌ امان‌ مي‌بارد و  چهره‌ منطقه‌ را عوض‌ كرده ‌است‌. ساعتي بعد رستمي‌ افتان‌ وخيزان‌ در حالی که سرا پا غرق برف است مي‌ رسد. با رسيدن‌ به‌ چادر كرامپون‌ او را در آورده‌  وارد چادر مي شود، قدري‌ به‌ او فرني‌ داديم‌ كه‌ آن‌ را خورد، گرسنه‌ است‌ . به‌ او نوشيدني‌ داده  قدري‌ استراحت‌ كرد. بيرون‌ مي رويم، مقداري‌ آذوقه‌ مانده‌ را پنهان‌ مي كنيم‌. محمد نوری لوازم‌ شخصي‌ خود را در كمپ جا می گذارد تا بلكه‌ برگردد و با تيمي‌ ديگرصعود كند و عليرغم‌ اينكه‌ اولنج‌ به‌ او اظهار می دارد، كه‌ وسايل جا ‌ نگذار گوش‌ نمي دهد.

      آماده فرود می شویم‌، مشغول‌ بستن‌ كرامپون‌ هستيم، كرامپون‌ من‌ اشتباه‌ شده‌ و هرچه‌ تلاش می کنم بلکه آن را پیدا کنم  بي ‌فايده‌ است، برف هم امانمان را بریده، از طرفي‌ چادرها را هم‌ جمع كرده ايم از اين رو مجبورم‌ به‌ چادر كره‌اي‌ها پناه ببرم. و مشغول‌ تنظيم‌ كرامپون‌ ديگري ‌شوم‌ كه‌ نوری  داد مي‌زند با مال‌ من‌ اشتباه‌ شده‌است‌.  نمیدانم چه باید گفت  به علت تماس سرانگشتان با آهن  انگشتان‌ دستم بی حس شده قادر به کار کردن نیستم، دقایقی طول می کشد تا درد را در دستان حس کرده مشغول بستن کرامپون شوم.

     تعدادي‌ آمريكايي‌ در این هوای طوفانی خود را به بالا می رسانند و به‌ چادرها پناه‌ مي‌برند. سه نفر ديگر با يك‌ خانم‌ در تلاش‌ جهت‌ برپايي‌ چادر هستند.آماده‌  فرود هستيم‌. حميد جلو رفته‌، بعد رستمي‌ و من‌ ، محمد هم عقب‌ است‌. رستمي در حال فرود با هشت‌ فرود است كه بر اثر فشار زياد به كارگاه بالا ‌ نبشي هاي كارگاه‌ اول بيرون‌ مي آيد. و اين درحالي است كه ما دو نفر روي طناب و کارگاه بعد هستیم ، به سختي خود را با  تبر‌ يخ  و نيش كرامپون نگه داشته،  ‌قدري‌  از فشار كاسته‌ شده، با داد و فریاد ‌ رستمي‌ را متوجه می کنیم که از پایین رفتن خود داری کند. از سويي در بالای کار لبه یال  محمد روي‌ طناب‌ است‌ که كار خطرناكي‌ است‌.

   فقط يك نبشي مانده، كه خوشبختانه‌ متوجه‌ شده كار فيصله مي يابد. فقط قدری کتف چپ من براثر فشار ضربه می خورد‌. با رسیدن کمپ دوم  بچه‌ها چادر را جمع‌ كرده پايين رفته اند ما هم قدری استراحت کرده‌ راه‌ مي‌افتيم‌. چند خارجي‌ هم‌ از صعود منصرف شده پشت‌ سر ما برمي‌گردند، شيبي تند و بهمني را بايد پايين رفت كه بر اثر بارش‌ شديد برف‌ خطرناك‌ و احتمال ريزش بهمن وجود دارد از اين رو با فاصله  و احتياط زيادي‌ عبور مي كنيم.  بعضي قسمت ها برف تا نزديك كمر مي رسد.‌

    عصر در حالي كه خورشيد سلانه، سلانه از پشت قله گاشر بروم 4 پايين مي كشد ومناظر سخت زيبايي پديد آورده است،این قله زیبا انگار خرمنی آتش در دامن دارد و با خود او را می کشاند تا لبه خط الراس و دزدکی سر می دزدد به سوی غرب. به‌ كف‌ يخچال‌ يا همان فلات پهن بين دو قله گاشر بروم يك ودو مي رسيم كه كمپ يك نام گرفته است.

        آخرين‌ قسمت‌ها خيلي‌ خسته‌ كننده‌ است از طرفي‌ دست‌ چپ من‌ به‌ علت‌ فشار در بالا و نگه‌ داشتن‌ كارگاه‌ قدري آسيب ديده درد مي كند. كف‌ يخچال‌ باربران پاكستاني تيم غلام‌ عباس‌ و اكبر حسين صميمانه به استقبال می آیند و  نمه اشكي بر چشم مي نشانند. براي‌ ما شربت‌ آورده‌اند كه به جان مي نشيند. با گرفتن كوله هاي ما ‌ مجال عكاسي بيشتري مي يابيم. و عافبت  خود را در آغوش دوست مهربان حسن‌ نجاتيان يار ديرينه از علم كوه تا بيستون و... مرور خاطرات خوش روزگار با هم بودن.‌ جلو مي آيد لحظه اي بين ما سكوت حكم فرما می شود. طنین آوازش هنوز به من آرامش می دهد.  در آغوش هم به نرمي غلطيدن آب روي صخره‌ گريه‌ مي كنيم‌. آخ كه چقدر آرزو داشتم  اين دوست ديرينه بالا بيايد و با هم روی قله بیاستیم. ولي‌ چه كنيم كه ارتفاع‌ است‌ و شرايط متفاوت‌ حاكم برآن، انگار خودش صعود کرده، انگار یکی هستیم که هستیم.

     آقاي محسن‌ نوري ‌هم‌ در چادر است‌ وشادمانه به استقبال مي آيد. خارجي‌ها از‌ احساس‌ ما متعجب‌ شده‌‌ عكس‌ مي گيرند. دوستان چادري‌ ديگر برپا كرده به‌ ما در آن  غذا داده می‌ شود. واما اتفاق در پايين دست اينكه در اين‌ چند روزه‌ كه‌ ما نبوديم،‌ كوهنوردی كره‌اي‌ به‌ درون‌ شكاف‌سقوط كرده‌ كه‌ دكتر شهبازي‌ با همكاري‌ محسن‌ نوري‌ متبحرانه‌ او را نجات‌ داده، دكتر او را استادانه‌ مداوا و زخمهاي‌ او را بخيه‌ مي‌زند. و به پايين اعزام مي دارند كه باز هم موجب تعجب وحيرت همگان گرديده است.

کارمان شده فقط‌ مي‌خوريم‌،  رول‌ هاي كالباس را‌ عليرغم‌ داشتن‌ ی كپك‌ شبيه سيب‌ زميني‌ قسمت خرابي آن را كه حدود 2 سانتي مي شود پوست‌ كنده حسن‌ با كره‌ سرخ‌ مي‌كند و با سس‌ قرمز فراوان مي‌خوريم‌، به علت سرعت در صعود آذوقه‌ زياد آورده‌ايم‌ و تازه‌ نيمه‌ شب از اطراف چادر ‌ يك‌ بسته‌ گوشت‌ قرمه نمك سود شده‌ دست‌ مي‌يابيم‌ كه اين ديگر واقعاً بِدل مي چسبد.‌ بعد از صرف جانانه شام باز حسن آتش به جانمان زد و به ياد صعود قله وآن شب بياد ماندني خواند:

‹‹ نيمه‌ شبان‌ تنها در دل‌ اين‌ شبها راه‌ جدائي‌ را مي‌جويم‌›› صدا ازهيچ‌ چادري‌ برنمي‌آيد چند ساعتي‌ از نيمه‌ شب‌ گذشته‌ است‌ و ما غرق‌ اين‌ روياي‌ دل‌انگيز كه‌ فردا مي‌خواهيم‌ ازاو دل‌ بكنيم‌.

 *  (توضیح قسمت بالا)

بعضی مواقع بر اثر فشار زیاد در ارتفاع فرد دچار بیماری اوهام می شود، که گاهی با کسی راه می رود یا کسانی را می بیند، که در صورت بروز این چنین مشکلی می باید فرد سریعاً ارتفاع کم کند.

                                                                                                                                                                تیر ماه 1376            محمدحسن نجاریان

 

                       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 14:6  توسط ح.نجاریان  | 

اورست گامی به سوی عشق

برگی بر خاطرات این صعود را خواهم آورد

گرامي باد سالروزصعود اورست بام گيتي  30 ارديبهشت 1377

 با وجود خستگي 60 روز تلاش مستمر و يك شكست در روز قبل تا قله جنوبي اورست 8750 متر. عشق به تلاش، ما را به كمپ 4 كشاند براي آخرين تلاش در راه رسيدن به هدف. 

 

      شب از نيمه گذشته، با پايين دست  ارتباطي نداريم، همه چيز يخ زده جز نور اميدي در دل ما، در انديشه صعودي دوباره.  مي دانيم امروز بايد كار يكسره شود ...

     صعود روز قبل ما را آماده تر كرده اگر چه انرژيمان تحليل رفته، ولي بايد رفت شيب تند مسير كمپ 4 تا بالكوني 8500 متر بدون طناب ثابت طي مي شود.

 

    زانو مي زنيم در مقابل اين عظمت بي همتا، خورشيد عالم تاب كه حال دارد از قعر درهاي چين سر بر مي تابد،  باشد كه بتواند يخ هاي  الهه نااميدي هيماليا را آب كند، آه كه اين خورشيد امروز حال هوايي ديگر دارد چونان گويي قرمز، محكم و استوار به كار شكست نا اميدي دست يازيده،  و ما يك دل و يك گام:  صدايي بريده ، بريده، بيسيم ما را شاد و احساسي مي كند، اقبال، اقبال ساعت چند است و او كه هاج و واج اين پيام است. به مدد مي آيد، ساعت 5.45 دقيقه صبح 1377 يك روز سرد و يخ زده، انگار همه تلاشگران اين صعود جمعند، همين نزديكي ها ، پشت كوه اين كوه بلند،

پشت دريا شهري است ، قايقي بايد ساخت.

 عشق ديدار شهر پشت درياها، قله مرز تلاش ماها، رخوت از زانوانم مي زدايد.

 

كفشهايم كو ...

 

سرپرست ساعتهاست منتظر شنيدن پيام  است، با شنيدن: بالكوني 8500، گرم مي شود، انگار خون جريان تازه

 مي يابد، كوتاه و منقطع: حاج اقبال به بچه ها تبريك بگو تا اينجا. و او كه حال ديگر بغضش تركيده.در جواب:  نمي تونم حرف بزنم و گريه او و ديگر بچه هاي تيم.

.

.

ساعت 8.45 دقيقه

اورست بام گيتي

.

ديگر من هم  نمي توانم بنويسم ....

 

                                                             عضو كوچكي از اين تلاش 90 روزه

                                                                          حسن نجاريان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:8  توسط ح.نجاریان  | 

گرین نگین اشتران

صعود سريع قله يال كبود، خط الراس گرين

 

8  روز از تابستان گذشته، اين چند روزه گرما بيداد مي كند و انگار مي خواهد سنگ تمام بگذارد و ركورد دما را بشكند. اين چند ساله هر موقع به قصد سركشي دوستان به لرستان و يا ... مي رويم معمولاً برنامه اي كوهنوردي يا سنگنوردي چاشني كار مي كنيم كه اين انتخاب را نوع فعاليت پيش رو تعيين ميكند، و اين بار به علت صعود قله دماوند در هفته بعد، تمرين قله را در نظر مي گيريم  دوستم اياز ابتدا برنامه اشتران كوه (قله سنبران) را پيشنهاد نمود كه با بررسي وسايل و تنگ بودن زمان از اجرا منصرف،  برنامه صعود قله يال كبود را در خط الراس گرين مورد توجه قرار داديم وسايل مختصر و بيشتر مايعات همچنين البسه نخي، كلاه و ... همه اي آن چيزي كه بتوان با گرماي تن سوز مقابله كرد را برداشتيم خصوصاً عرقيات گياهي بصورت شربت. بر اين شديم به علت گرماي شديد قبل از بر آمدن خورشيد وارد منطقه شويم.  

    ساعت 4 صبح از شهر در خواب گذشته، با رسيدن به سه راه بروجرد، ملاير به سمت غرب مي رويم تا 5 كيلومتر مانده به نهاوند با رسيدن به سه راه قلعه قباد راه سمت جنوب را برگزينيم اين راه نهايتاً به نور آباد در استان لرستان مي رسد. با عبور از روستاهاي " وراينه و بيان" وارد جاده پيچ در پيچ نور آباد مي شويم، كه حدود دو كيلومتر بعد از نيروگاه آبي ابتداي گردنه به سمت چپ منحرف مي شويم تا به سراب گاماسياب برسيم اينجا محل انتقال آب شهر و هدايت آب به نيروگاه مي باشد. اين محل به دليل گورا بودن آب و فضاي سبز آن هر هفته ميزبان عده كسيري از محلي ها و مسافرين خسته از گرما مي باشد، همچنين غاري كوچك در بالا دست اين محل قرار دارد كه بر دهانه آن دو مسير سنگنوردي به چشم
مي خورد.

   به سرعت از گرما مي گريزيم ابتدا آرام و با انجام حركات ورزشي قدري بالا تر به عشاير در حال كوچ بر مي خوريم كه سگ هاي گله آنها استقبال گرمي از ما نموده و اين در حالي است كه اهالي كوچ فقط نيم نگاهي به ما دارند و گويا به خود مي بالند از اين حيوان ها و عاقبت ما كه به سختي از دندان هاي تيز سگ ها مي گريزيم.

پس از طي مسافتي در دره به سمت شرق نظاره گرآسمان هستيم كه در حال قرمز شدن است.  با عبور از دو دره از كنار دره سه  با شيبي تند بالاكشيده، درگير سنگ هاي آهكي مي شويم، عليرغم بالا نيامدن خورشيد گرما مشهود است و قطرات عرق به سرعت مي غلطند. زمان نرمال اين مسير از  سراب گاماسياب تا دشت گل زرد كه در گوشه اي شرقي آن چشمه و دو جان پناه قرار دارد 30/2 مي باشد. زمان طي شده توسط ما 1 ساعت مي باشد. آب خنك و گواراي  چشمه قدري از خستگي ما كاسته با شستن سر و صورت وخشك كردن و زدن كرم ضد آفتاب آماده مقابله با آفتاب مي شويم.  صبحانه اي مختصر شامل هر نفر يك ليوان نسكافه، تعدادي خرما، يك عدد سيب زميني به نيش كشيده آماده حركت مي شويم، با عبور از شيبي كوتاه به جانپناه مي رسيم چند نفر كوهنورد بر پاشنه در مشغول بدرقه دوستان خود هستند كه حال به دهانه قيف اصلي رسيده اند، گويا ديروز عصر تيمي جهت شب ماني به بالا رفته (جانپناه دو). با رسيدن به دهانه قيف مركزي جايي كه در زمستان مملو است  از بهمن و هنوز آثار و بقاياي آن به چشم مي خورد به سمت چپ پيچيده از طريق راه مالرو خود را به روي يال مي رسانيم. در حين صعود هر دم كلماتي با هم رد دبدل مي كنيم كه عموماً مفهوم نيست و يا حداقل هِس و هِس نفس نمي گذارد، از تيم در حال عبور مي گذريم و به بِده بِستان هاي مسير مي رسيم (يال هاي كوتاه كه فقط روبروي ديد دارد).

وزش نسيم هر دم به جان مي نشيند كه همراه است با پرواز كبوتر ها در بالاي سر و يا گريختن كبك به دره و رها نمودن جوجه هاي تازه از تخم در آمده كه نويد زندگي را مي دهند.

در بالا دست  و زير برف به جا مانده از زمستان به تعدادي اسب سركش بر مي خوريم كه در حال بازي با كره خود مي باشند، انگار همه ي اينها دست به دست هم داده اند تا ما ميزان فشار صعود اين قله سركش را احساس نكنيم، چند جايي توقف كرده جرعه اي نوشيدني حاوي: عرق شاه اسپرن، مرزه كوهي و قند و نوشيدني دوستم اياز: آب نرمال و ماء الشعيربه گلو ريخته حركت مي كنيم. در بين حركت معمولاً از آدامس با مزه ويكس يا اوكاليكتوس استفاده مي كنم، همچنين به علت مدت زمان محدود صعود به جز مايعات چيز ديگرمصرف نمي كنيم.

با رسيدن به خط الراس شرقي، غربي از طريق يالي شمالي در حالي كه جان پناه دو و سياه چادر عشاير را در پايين دست خود مشاهده مي كنيم . به قله3850 متري يال كبود مي رسيم و اين در حالي است كه كوهنوردي محلي و جوان با ذوق و شوق زياد در حالي كه مقدار زيادي گوني، الك، بيلچه و... به منظور ساخت جاي چادر جهت استفاده در زمستان با خود به بالا آورده است به استقبال ما مي آيد تا بدين ترتيب پايان دهيم صعود 20/3 دقيقه خود را از سراب گاماسياب تا قله را.

 

 

باز و با حال و هواي صعود قله ها دقايقي مات و مبهوت اين بيكران عالم پندار مي شويم و خود را مديون و سپاسگزار اين سركش، هميشه مغرور كه اينچنين ما را با گشاده رويي پذيرا بود، تا باد چنين باد،

اين پيمايش تقديم به همه ي كساني كه از مرز 40 سالگي گذر كردند مثل ...

                   در قسمت آموزش تجربه صعود را بخوانيد..

                                                                                                   بدرود و صد بدرود

                                                                           تیر۸۵                                                                                        

                                                  ************

                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:16  توسط ح.نجاریان  |