تبليغاتX
شناخت مسیر

شناخت مسیر

شناخت مسیر

لمس درد و تنهایی ماناسلو

 

نگاهي  به خطوطي كه گزارش نام گرفت

ماناسلو 1390

تو یادت نیست، چون نبودی

ولی من خوب به خاطر دارم

   که برای بدست آوردن  پيروزي

دلی را به دریا زدم

که از آب واهمه داشت

 

روز جمعه 14/5/90

در تارنماي آقاي سعيد زاده گزارشي را ديدم با عنوان صعود تيم زنجان به قله ماناسلو به قلم سرپرست اين تيم كه طي آن مطالبي با نام آقاي مسعود بيات منش سرپرست تيم فوق درج گرديده بود. با مطالعه آن گزارشي ديدم حاصل اختلاط پاره اي نكات صحيح و اكاذيب غير واقع است و با مستندات موجود پاسخگويي به آن نياز به چند ساعت زمان داشت، لكن به سه دليل امر پاسخگويي را موكول به گذر زمان ديدم:

اول انكه انتشار اين گزارش همزمان بود با پخش خبر صعود غرور انگيز عزيزانم عظيم قيچي ساز، محمود هاشمي، حسين مقدم، ايرج معاني و كوروش نگهبان به گاشربروم يك و نيز خبر صعود قريب الوقوع برادران بهادراني طي ساعات آينده، لذا حيفم آمد كه شهد اين پيروزي بزرگ را با نوشتن و انتشار مطلب اسف انگيز در كام مشتاقان تلخ نمايم.

دوم انكه همانطور يكه از عنوان گزارش بر مي آيد ظاهراٌ نوشته آقاي مسعود بيات منش سرپرست تيم زنجان است، لكن بدليل مطلب عنوان شده در مقدمه آن روند 2 ساله تشكيل تيم هيماليانوردي زنجان شرح داده مي شود. كه ارتباطي به پيوستن آقاي بيات منش به تيم در دقايق آخر سال 1389 پيدا نمي كرد و نیز... نظر به بند 7 نکات پایان گزارش که طی آن از زبان هیات زنجان از افراد و سازمان هایی که تیم را در راه صعود به ماناسلو همراهی و یاری نموده اند تشکر شده بود برای این جانب تردید حاصل شد که اساساٌ این گزارش متعلق به هیات کوهنوردی زنجان است یا شخص آقای بیات منش؟؟!!

که در صورت یقیین به مورد اول شخصاٌ قصد پاسخگویی به هیات کوهنوردی زنجان را در رسانه قابل دسترس عموم نداشته و ندارم. و همواره تلاشم بر این بوده که مسایل فی مابین خود و هیات مزبور را چون روال سالهای متمادی گذشته در محیطی برخواسته از احترام متقابل حل و فصل نمایم.

بدین جهات چند روزی منتظر ماندم که هم شادی پیروزی کوهنوردان فاتح گاشربوم ها جذب تن خسته و مصیبت زده جامعه کوهنوردی شود و امیدوارتر از آن، آنکه با انتشار اطلاعیه توضیحی هیات کوهنوردی زنجان تکلیف عدم پاسخگویی و یا مرجع پاسخگویی گزارش منتشر شده مشخص گردد. که با عدم واکنش هیات کوهنوردی زنجان طی این مدت به فرض اینکه تمام مطالب انتشار یافته تحت عنوان " گزارش صعود تیم هیات کوهنوردی زنجان به قله ماناسلو" بقلم آقای مسعود بیات منش است به شرح زیر روشنگری می گردد.

  سوم اینکه :

   گفتند ننويس، هر چيزي و نوشتاري كه ارزش جواب دادن ندارد. بگذار همنوردان دلبند و مهربان خود قضاوت كنند، در دنيايي كه مديريت به عنوان علمي برترٌ ،مهم و حساس مطرح می باشد هر كس به سادگي نمي تواند خود را مدير و يا صاحب تفكر قلمداد کند. در بعد ورزشي آن خصوصاٌ كوهنوردي و آن هم هيماليا نوردي كه ابعاد حساس و مختلفی دارد. فرد در ستيزي دشوار با طبيعت قرار گرفته از سويي با افراد و ورزشكاراني بايد كار کندكه هر يك شخصيت و ظرايف خاص خودرا دارند و به الطبع سرپرستاني موفق ترند كه طي اردوهاي متفاوت برخوردي دوستانه با افراد داشته توانسته اند خود را به آنها نزدیک كرده از اين راه توانسته اند از نقاط ضعف و قوت افراد با آگاه شده وبه موقع تدبير مناسب بينديشند، و در شرايط دشوار و بحرانی با برگزاري جلسه در صورت لزوم تاكتيك و تکنیک صعود را تغییر داده، به هدف نزدیک شده و نهایتاٌ با صميميت و يكرنگي و از همه مهمتر با اتحادی مشترک بین نفرات در راه رسیدن به هدف نزدیک تر شده جام پیروزی به ارمغان بياورند.

پر مسلم است مديريت در هيماليا با پشت ميز نشستن، تفاوت ها دارد. همچنین مدیریت در آن وادی یخ ، سوز و سرما یک شبه هدیه نمی گردد که بتوان بر کشتی مراد نشست و به قله فکر کرد.

بايد انديشه كرد و با  بي انصافي به قضاوت ننشست با نگاهي از روی انصاف در خواهی یافت براستی چطور شرپا، آشپز، غذاي مناسب، سرويس مناسب و... آماده شد و چقدر کار ساعتی و تفکر خرج شد تا تیم آماده نفس کشیدن در آن وادی شد پر مسلم است این زحمات هرگز با پول جبران نخواهد شد، این عشقی بود شبانه روزی با کارگروهی فعال و با تدبیر که در غیر این صورت شاهد نا موفقیت ها و تیم هایی بودیم که سرشکسته و ناموفق باز گشته اند و حرکتشان راهی بوده به  نا كجا آباد.

همه اينها و صد البته مواردي ديگر مرا بر آن داشت حداقل براي آگاهي عزيزاني كه قصد سفر به آن وادی را دارند، توضيحات زير به رشته تحرير در آوردم تا خداي ناكرده شاهد حوادث تلخ در اين سفر ها نشويم.

اما دوستان اولين نكته اي كه در دوران كوهنوردي آويزه گوش كرده ام، خصوصاٌ در هيماليا حرف شنويي شنوی بوده از سرپرست ولو ایشان اشتباه عمل كند و اگر برخورد نامناسب داشته سعي كردم در نشست ها و حتي المكان نه در جلو جمع مطرح كنم. پیوسته سعی در این داشته ام حرکاتم گامی باشد در جهت رشد تیم . هرگز با ذهن سیاه به نفرات نگاه نکردم

و با فیلتر دو رنگ فرد را آنالیز نکردم.

و از همه مهمتر اگر سکان نوشتن گزارش بدستم افتاد سعی کردم بدون غرض ورزی و کینه توزی دست به قلم برم و حداقل هیچ گاه انصاف را نادیده نگیرم و گرنه آن خطوط کج و معوج را  نمی توان گزارش نامید، الا کینه توزی دیرینه و یا از روی ...

 

به هر کس نیکی کنی او را ساخته ای

             و به هر کس بدی کنی به او باخته ای

                                  "پس بسازیم و نبازیم"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 20:37  توسط ح.نجاریان  | 

بیاد تاریخ سازان

بیاد دلاوران گاشربروم یک

به نام و یاد زنده یادان اوراز، خادم،  هنرپژو

استمداد از همنوردان

 

هر چند سالی هم که بگذره، زمان نمی تونه جسارت، مردانگی و شجاعت مردان تاریخ را کم رنگ کنه، همان ها که از والاترین چیز خود "زندگی " گذشتد تا بار دیگر مردانگی را معنی کنند.

هر وقت یاد برنامه گاشربروم یک در سال 82 13 می افتم،  بیدرنگ یاد آن تلاش جانانه در روح و جسمم نقش می بندد، آن تلاش مردانه چند روزه در آخر برنامه، آن بدشانسی محض، طوفان بنیان کن، سرمای بی همتا، ستیز نابرابر،  همان دقایق  دشوار و ملال آور و در مقابل مردانگی بچه های بی ادعا و بی توقع که فقط به خاطر یار حاضر بودند دست به هر کاری بزنند تا بی یار به خانه بازنگردند، تا بار دیگر عزت، شرف و غیرت ایرانیان را معنا سازند، نمی دانم کجایند و به چه کاری به جز چند تایشان ولی هر کجا هستند و در هر تلاشی امید، در تمام مراحل زیست پایدار و موفق باشند و یاد نام پرواز کردگان  همیشه در دل زنده:

محمد اوراز: که با شهامت تمام تحمل کرد تا در آغوش یاران به بیمارستان انتقال یابد

مقبل هنر پژو: آرام، صبور و بی حوصله آرام و قرارش بریده بود، برای خانه گاهی برای صعود و اینکه "کی به قله می رسیم!!" و عاقبت او نیز...

داود خادم: دلگیر آن دقایق، خونگرم مهربان و چونان دیگران چه مردانه ایستاد، تا او نیز گوشه ای از شجاعت و انسانیت را رقم زند شاید او نیز طاقت نیاورد با کی دو هم سو شد.

نمیدانم صدها بار مطالب این روزگار را ورق زد وارسی کردم تا بلکه بتوانم از جایی شروع کنم برای نوشتن، خیلی مواقع کم می آورم اگر چه کلیتش را نوشتم، این هم دارد به آرزوی سخت تبدیل می شود و امید بتوانم ثانیه ثانیه آن تزاژدی را روی کاغذ بیاورم، از این رو از کلیه همنوردان، دوستان، آشنایان و... کسانی که به نحویی با این بزرگان ارتباط داشته و یا عکس، دست نوشته ای، بریده جراید، اطلاعیه، یا خاطره ای در ذهن دارند، تمنا می کنم، در صورت تمایل و به لحاظ غنای بیشتر کتاب گاشربروم یک " د راختیارم قرار دهند تا بر حسب امانت و به نام شخص ارسال کننده چاپ کنم پر مسلم است، این جانب فقط حق ویراستاری مطلب را خواهم داشت. تا باشد این نوشتار انتقال تجربه ای باشد ارزنده برای ارتقا سطح دانش کوهنوردی کشورمان ایران.

 متن زیر تقدیم باد به روح بلند پرستوهای پر کشیده و همه ی آنها که جسارت، انسانیت،  عزت و شرف را معنا ساختند.

 

دوست من، برادرم .....

 این تنها تو نیستی که عزت و بزرگواری وطن مرا در یادها و خاطره ها ثبت کردی.

.... که آرش ها نیز

این تنها تو نیستی که معنای دیگری از عشق و فداکاری را عیان ساخته ای.

.... که سیاوش ها نیز

 این تنها تو نیستی که بیرق شجاعت را بگونه ای دیگر افراشته ای.

.... که رستم ها نیز

اما این تنها توئی که در غربت هولناک گاشربروم غیرت و شرف خود را هم عیار با خون پاک محمد اوراز جلوگر ساختی و زرناب ایرانی بودن را به چشم جهانیان آراستی

تو افتخار ایران هستی

متن بالا بر گرفته از لوح تقدیر همان سالها ست.

 

گل من گریه مکن

گل من گریه مکن
که در اینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل
من گریه مکن
 که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مکن

 ادرس ارسال مطلب:

زنجان کیلومتر ۵ جاده تهران شرکت پارس سویچ - روابط عمومی

کد پستی ۳۱۴۵۸/۴۵۱۵۱ صندوق پستی   ۱۴۱۴ - ۴۵۱۹۵

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 19:16  توسط ح.نجاریان  | 

رویای صعود

رویای صعود

این یادداشت را عباس محمدی بر کتاب رویای صعود (نوشته ی حسن نجاریان) نوشته است، در نشست امروز انجمن بیشتر در مورد این کتاب خواهیم شنید!

«رویای صعود»؛ داستان رویا پردازان کوه گرد
                                                                                        
انتشار کتاب رویای صعود در کوه نوردی ایران رویدادی در خور تامل است؛ نه فقط به خاطر آن که در کشور ما کتاب های کوه نوردی بسیار کم شمار هستند و در زمینه ی گزارش صعودهای بزرگ تاکنون بیش از سه چهار کتاب بیرون نیامده، و باز هم نه برای آن که موضوع کتاب، صعود یک هشت هزار متری است که به هرحال کاری دشوار و برای هر کوه نورد هدفی دیریاب است، بلکه مهم تر از این ها به خاطر آن که کتاب، شرحی است عاشقانه از ماجرایی که میان یک کوه دوستِ مردم دوست و کوهستان رفته است. نویسنده ی کتاب، حسن نجاریان، شیفته ی کوه است و ارتباط او با کوهستان ارتباطی درونی شده و عاشق وار است. در عین حال، او عاشق مردم –  شامل کارگران، همراهانش، کسی که همراه او نیامده اما در شهر چشم به راه هستند، مردم محلی، بچه های فقیر، باربران، دیگر کوه نوردان، و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 14:55  توسط ح.نجاریان  | 

«روياي صعود» را در نمايشگاه بين‌المللي تهران ببينيد

 

 « کتاب روياي صعود»

قابل توجه همنوردان خوب
تهرانی ها می توانند کتاب رویای صعود را از:
 
خیابان انقلاب- خیابان ۱۲ فروردین- خیابان نظری شرقی شماره ۱۰۰ با تلفن۶۶۸۱۲۴۳ و ۵
و زنجانی ها
کتابکده فرهنگ آقای تقدسی در کوچه باشگاه تهیه بفرمایید.

در انتظار نظرات ارزشمند شما بزرگواران

محل فروش های بعدی متعاقبا

 


اين كتاب بيان كننده قصه صعود به يك قله نيست، بلكه روايت زندگي صعود است، همدلي و صميميت اعضاي تيم و زندگي مشترك با يكديگر در طول اين سفر و حمايت‌هايي كه از سوي حاشيه‌نشينان هيماليا وجود داشت، تمام اعضاي تيم را در رسيدن به هدف در اين زندگي ياري كرد. اين اثر مي‌تواند به گونه‌اي زيبا اين موضوعات را بيان كند.

كتاب حاضر مي‌تواند به آنان كه سرپرستي يا مربي‌گري تيم‌هاي كوهنوردي را بر عهده مي‌گيرند، بسياري از مراحل تمرين، تست‌هاي ضروري، برنامه‌هاي سفر، چالش‌ها و مشكلاتي كه در سفر با آن روبرو خواهند شد را بيان و راه‌هاي هموار ساختن اين راه را نيز ارايه كند.



یكي از عوامل موفقيت در اين صعود، بررسي عملكرد روزانه و به چالش كشيدن صعود روزانه‌‌مان در شب‌هاي سفر بود كه تك‌تك اعضاي گروه به مشاركت و ارايه نظرات خود مي‌پرداختند و در راه رسيدن به موفقيت يكديگر را ياري مي‌كردند. 

اين اثر از شش فصل تشكيل شده است كه از جمله آن‌ها مي‌توان به «خواستن تا توانستن و باوري كه به سرانجام رسيد، صعود، رسيدن به منطقه و بازگشت» اشاره كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط ح.نجاریان  | 

سومین اردوی انتخابی استان زنجان

صعود زمستانی دماوند

سومین اردوی انتخابی استان زنجان

بهمن 1388

 آفتابت
که فروغ رخ زرتشت در آن گل کرده است

 آسمانت

 که ز خمخانه ی حافظ قدحی آورده ست

کوهسارت

 که بر آن همت فردوسی پر گسترده ست

 بوستانت

 کز نسیم نفس سعدی جان پرورده ست

همزبانان من اند.

مردم خوب تو، این دل به تو پرداختگان

 سر و جان باختگان، غیر تو نشناختگان

پیش شمشیر بلا
قد برافراختگان، سینه سپرساختگان

 مهربانان من اند.

نفسم را پر پرواز از توست

 به دماوند تو سوگند که گر بگشایند

 بندم از بند؛ ببینند که آواز از توست!

همه اجزایم با مهر تو آمیخته است

 همه ذراتم با جان تو آمیخته باد

 خون پاکم که در آن عشق تو می جوشد و بس
تا تو آزاد بمانی

 به زمین ریخته باد!

                                                                                          فریدون مشیری

مدتی قبل از بهمن ماه اعلام صعود سراسری دماوند به هیات ها از سوی فدراسیون ابلاغ گردید، و برای هر هیات تعدای سهمیه ي مشخص در نظر گرفته شد، كه هشت نفر بود. اصولا اجرای این چنین برنامه ای مستلزم تدوین برنامه ای دقیق و زمان بر است که در جای خود ستودنی است و امید و ای کاش هیات ها هم به هرمت این کار گسترده نسبت به اعزام افراد مجرب و تمرین کرده با امکانات مناسب اقدام نمایند که برنامه با کیفیت بهتری اجرا گردد.

در خصوص اعزام تیم زنجان طي قبول مكاتبه با  فدراسیون مربوطه مقرر گردير كميته هيماليا نوردي استان نسبت به اجرای اردوی سوم انتخابی زنجان در کنار صعود سراسری اقدام نمايد. كه مراتب طی اطلاعیه ای به افراد واجد شرایط اعلام گرديد و در جلسه ای موارد تست با حضور اعضاي  کمیته مشخص يك مربي و يك سرپرست از اعضاي كميته مشخص گرديد.

همچنين مقرر گرديد در این برنامه آنالیزی دقيق از پتانسیل نفرات شرکت کننده انجام در جلسه هيات رئيسه نسبت به چگونگي اعزام تصميم گيري گردد.

روز سه شنبه

ساعت 10.30 تست وسایل و تکمیل نمودن پرونده افراد در محل دفتر هیات كوهنوردي انجام گردید، حرکت با بدرقه صميمي تعدادي از اعزاي هيات آغاز مي گردد. تعداد نوزده نفر از شهرهای زنجان، قیدار، خرمدره و ابهر سفر ما  شروع شد. تا به قزوین برسيم حدود سه ساعت در راه هستيم و مجبوريم جهت تعمير خودرو به جاده قدیم برويم، که به علت پیدا نشدن استاد کار ماهر به خرید بیست لیتر روغن بسنده کرده و تحمل دود وارده به داخل اطاق، راهي تهران مي شويم. دود وارده داخل ماشين باعث شده شلوغ ترين اعضاي تيم در سکوتي مطلقِ بسر برند.

سه ساعتي بعد كه به تهران مي رسيم، ترمز دستی اين ابو طياره نیز از کار افتاد و ترمز هم ادا در می آورد، چاره ای نيست گويا بايد خودرو را تعويض كنيم از اين رو دست به دامن دوستان می شویم، كسي نيست همه در سفرند، نهایتاٌ سرویس سابق اردوهای کارگری عمو حسن بدادمان می رسد و با دو ساعتی معطلی در جاجرود به سمت پلور راه می افتیم و حدود ساعت دوازده شب به سفر يازده ساعته خود در قرارگاه پلور پايان مي دهيم.

مسئولین صعود سراسری محبت کرده تا این ساعت به انتظار تيم زنجان مانده اند. با ورود نفرات با برخورد صمیمی این دوستان خستگی سفر از تن بيرون مي رود. با گرفتن غذا و هدایای صعود برنامه حركت فردا تنظیم می گردد.

مقرر گردید سه نفر خانم شركت كننده در قالب تيم اصلي فدراسيون به جبهه جنوبی بروند وتیم شانزده نفره اردوبي انتخابي روز اول را در کنار تیم جنوبی بسر برد و روز بعد به سمت مسیر جنوب غربی منحرف شود.

ساعت 6 صبح روز چهارشنبه 21 پس از صرف صبحانه ای با حضور فعال نیرو های امداد گر هلال احمر استان مازندران صعود رسمیت مي يابد. با یک دستگاه اتوبوس  در میان بدرقه امداد گران مسیر جاده رینه را پیش رو می گیریم تا با طي حدود پانزده كيلومتر در مسيري  دارای یخ و برف به ابتداي جاده حسینیه كوله بر دوش به مصاف دماوند مغرور، اين كوه سپيد برف بر دوش مي رويم.

هوای صاف و بدون ابر ما را به شوق مي آورد. نبود برف مناسب در منطقه باعث دلگیری اعضا می  گردد. با زمانی مناسب و به آرامی به محل گوسفند سراي احساني می رسیم، زمان زیادی تا عصر داريم، از اين رو با برپايي چادر ها مي توان روند اردو را ادامه داد و تمريناتي به انجام رساند.

 

دو ساعتی تمرین با کرامپون بروی تیغه سنگی دوستان را آماده کار جدی می نماید، از نزدیک ظهر حدود یکصد و بیست نفر از شهرهای مختلف در محل مستقر می شوند. غروب جلسه ای سرپایی با حضور مربیان و سرپرستان جبهه برگزار می گردد و مقرر می گردد، فردا تیم زنجان ابتدا حرکت کند.

روز پنجشنبه صبح ساعت 6.30در هوايي سرد تن به راه می زنیم، دیشب مقدار کمی بارش برف داشتیم، با طي زمان حدود دو ساعت به دره دو از مسیر جنوبی  مي رسيم كه براي رسيدن به بارگاه سوم مي بايد به سمت شرق منحرف شد، مسير تيم ما به سمت غرب مي باشد كه از همان اوايل كار باد نويد كاري جدي را مي دهد، که با سردی هوا به جان می نشیند نفرات به ترتیب جلو قرار گرفته کار هدایت تیم را عهده دار مي شوند. که موارد هدایت تیم از نگاه حسن متقالچی و این جانب دور نمی ماند. وضعیت کلی بچه ها از اردوی قبلی (گرین) بهتر شده امید بخش است. با درگیر شدن به صخره ها کار جدی تر مي شود.با رسیدن به ارتفاع چهار هزار متر وضعیت فیزولوژی افراد نیز مورد توجه قرار می گیرد، با رسیدن جبهه هوای سر و بارش زا به البسه مناسب و گرم پناه مي بريم، دو نفری که از شرایط مناسبی برخوردار نمی باشند به سرپرستی حسین مقدم به بارگاه سوم جبهه جنوبي فرستاده می شوند، تیم راه را خود را از ميان تيغه هاي ناپايدار ادامه می دهد. حسین با رسیدن به بارگاه و وخیم شدن وضع یکی از نفرات کار را به پزشك مربوطه دکتر بیاتانی سپرده از مسیر نرمال به اردو باز مي گردد.

در محلی تقریباٌ مناسب روی تیغه چادر ها در حالی که باد به شدت می تازد برپا می گردد. باز هم  تجارب بدست آمده از اردوی قبلی در شرایط دشوار بدرد نفرات مي خورد، چرا كه خطا ها ي كمتري صورت می گیرد و نفرات مسلط، کار اقامت شبانه را در ارتفاع 4700 متری انجام می دهند و به استقبال شبی سرد با دمای منهای 27 درجه می روند. تا صبح چندین بار وضعيت نفرات کنترل می شود. قدری برف آب کرده فلاکس را برای فردا پر می کنیم و با نوشیدن مقداری چای سبز و دیگر نوشیدنی های گرم  مبود مایعات را جبران می کنیم. تا صبح سمفوني باد برف بر ديواره چادر مي نوازد و ما به انتظار رسيدن زمان حركت به سوي قله.   

اما اخبار از بارگاه سوم اينكه: متاسفانه یکی از نفراتی که به بارگاه رفته از دستورات سرپرستی سرپیچی کرده قصد صعود انفرادی به قله را داشته که با همکاری دوستان و خصوصاٌ آقای کرمی از کوهنوردان ابهر از صعود ایشان ممانعت به عمل آمده به پایین اعزام می گردد.

روز جمعه ساعت 5 صبح از دست سرمای کیسه خواب گریخته، هر چه داريم براي مقابله با سرما تن مي كنيم، چیزی خورده بيرون مي زنيم يك نفر هم اينجا مي ماند ديگر نفرات با بستن كرامپون در صف قرار مي گيرند، تا با عبور از شیبي یخ زده و پر برف روي تيغه اصلي قرار گرفته شروع به صعود كنيم.

نور چراغ پیشانی از پس تاریکی مطلق بر می آید ئ اشكال زيبا و رويايي از برف معلق ايجاد مي كند. البسه مناسب دوستان باعث شده از پس بوران حاکم بر منطقه که مدام تازیانه می زند بر آیند دیگر تیم ها نیز شروع به صعود کرده اند، و گويا در ديگر جبهه ها به علت شرايط آب و هوا كسي بالا نيامده جز جببه شمالي، هر چه بالا تر می رویم شرایط وخیم تر می شود، بطوری که با رسیدن به ارتفاع 5000 متر شرایط بسیار بحراني گشته ديد به حداقل مي رسد، از اين رو قدري به سمت جبهه جنوبي رفته دويست متري ارتفاع مي گيريم. زمزمه برگشت تیم ها به گوش می رسد. وجود دستگاه جی پی اس باعث دلگرمی شده است. با رسيدن به مسير جنوبي از ادامه صعود منصرف شده اقدام به برگشت از اين مسير مي شويم.

 براي رسيدن به اين مسير از سه دهلیز برفي با احتياط لازم تراورس كرده  در نزدیکی آبشار یخی به دیگر دوستان می رسیم.

از مسیر جنوبی به اتفاق دیگر دوستان به نزديكي بارگاه سوم رسيده مجددا به نزد كمپ باز مي گرديم و با گرد آوري چادر ها به محل كمپ بارگاه باز مي گرديم. در ادامه روند اردو تا رسیدن به گوسفند سرا کارهای تکنیکی با کرامپون و سرعتی انجام می گردد. و نهایتا ساعت 5 عصر در جلو جاده رینه کار سومين اردوي انتخابي به اتمام مي رسد. نفرات با سه دستگاه وانت و دو دستگاه مینی بوس به پلور عزیمت می کنند. پس از خداحافظی از همنوردان دل بند و تشكر از رياست فدراسيون و مسئولين به سمت شهر محل اقامت حرکت کرده صبح حوالی ساعت چهار صبح به زنجان مي رسيم.

بدیهی است اسامی دوستانی که مجاز به شرکت در اردوی بعدی هستند همچنین تاریخ اردوی بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد.

موارد چند جهت كسب تجربه:

بهتر است افرادي كه اقدام به شركت در برنامه هاي سراسري مي نمايند از ميان نفراتي با تجربه و امكانات مناسب انتخاب گردند.

در صعود هاي زمستانه بهتر است هيات يا گروه ها قبل از اعزام نفرات نسبت به برگزاري برنامه اي جهت تست و تفهيم موارد اقدام نمايند.

كميته هيماليانوردي استان زنجان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:38  توسط ح.نجاریان  | 

هرم سبلان و چهارمین ستیز عاشقان فرازها

دومان آلسا او داغلاری، داریخما گَل

                                   "مه اگر گرفت کوهها را، نترس بیا"


 

گذري بر تاريخ ساوالان


فلات آذربايجان سرزميني بلند و كوهستاني است كه در شمال غرب فلات ايران واقع شده است و استان اردبيل در بخش شرقي اين فلات قرار دارد. وجود كوهستان هاي مرتفع و قرار گرفتن در مسير توده هاي هواي مديترانه اي موجب بارش هاي فراواني مي شود به طوري كه در اين استان مناطقي با بيش از ۹ ماه پوشش برفي و دامنه هايي با چشمه هاي فراوان و دشت هايي با رودهاي پرآب وجود دارد. كوهستان عظيم و آتشفشاني سبلان كه به زبان تركي «ساوالان» خوانده مي شود، از كوه هاي متعددي چون صائين، نرميق، قوشاداغ و ... تشكيل شده است. سبلان به شكل مخروط زيبايي است كه دهانه آتشفشان خاموش آن به صورت درياچه است و اطراف اين درياچه در طول سال پوشيده از برف و يخ است. قله اصلي يا آتشفشان سبلان به نام «سلطان ساوالان» بلندترين نقطه آذربايجان (۴۸۱۱ متر) و پس از دماوند، بلندترين قله ايران است.
    ساوالان سرافراز يكي از كوه هاي معروف منطقه است كه مردم احترام زيادي براي آن قائلند. ساوالان به صورت يك پديده طبيعي در طول دوران هاي تاريخي، از دوره اورارتورها تا هجوم آريايي ها و دوران هاي بعدي همواره مورد توجه بوده و به لحاظ شجاعت و توانمندي مردم اطرافش به صورت يك دژ محكم عمل كرده است.

 وجود خاطره ها و حكايت هاي شنيدني از گذشته ها بيان كننده اين حقيقت است كه ساوالان، تاريخي پرفراز و نشيب را پشت سرگذاشته و مردم آن همواره مقاوم از آزمون هاي تاريخي پرافتخار گذشته اند و ساوالان هم از اين معني پرآوازه گشته است. عظمت ساوالان و نقش آن در زندگي مردم و تصوير زيباي آن كوه سترگ در ادبيات و فولكلور مردم آذربايجان تا حدي است كه بر اساس باور مردم در شمال غرب كشور «ساوالان پاك ترين همه كوه ها و يكي از هفت كوه بزرگ بهشت است» بر اساس روايتي، ساوالان آرامگاه بسياري از صالحان و چند پيامبر است. با استناد به شواهد و منابع موجود از مورخان و نويسندگاني چند، بيش از ۲هزار سال پيش پيامبراني جهت عبادت و رياضت كشي به اين كوه صعود كرده و آن را مقدس شمرده اند. همين باور و اعتقاد سبب شده كه همه ساله عده كثيري از ايلات و عشاير و روستاييان اطراف ساوالان جهت شكرگزاري از موهبت هاي الهي و زيارت درياچه تا قله صعود كنند. از نظر مردم منطقه بخصوص ايلات، «ساوالان» تنها يك منطقه ييلاقي و چراگاه دام نيست، بلكه نشانه مردانگي، قهرماني، سربلندي و پناهگاه مظلومان و ياور دردمندان است. ايلات و عشاير همواره با ساوالان درد دل مي كنند و از آن استمداد مي طلبند و با احترام و عزت به او «سلطان ساوالان» لقب مي دهند و خود و ساوالان را يكي مي دانند. شعرهايي كه از زمان هاي دور و سينه به سينه نقل شده دليل قاطعي بر عظمت و جايگاه ساوالان در زندگي ايلات و عشاير منطقه دارد. از آن جمله: ساوالان سلطانيمدي سلطانيمدي، جانيمدي شانلي آدي دونيادا منيم آديم سانيمدي.  (ساوالان سلطان من است) (سلطان من و جان من است) (نام پرآوازه او در جهان اعتبار و افتخار من است) آثار و شواهد باقي مانده از دوران هاي تاريخي بخصوص آثار باقي مانده از دوران پيش از مادها، بخصوص دوره اورارتورها در اين منطقه و نيز آثار موجود در اطراف سنگ محراب ساوالان دليل قاطعي بر صعودهاي زيارتي به كوه ساوالان در دوران هاي تاريخي است. با توجه به صعودهاي سنتي و زيارتي آن زمان تا كوهنوردي مدرن امروزي در دسته هاي ۴ تا ۱۰ هزار نفري به قله باشكوه ساوالان، مي توان تاريخ صعود بيش از ۲هزار سال تخمين زد. از جمله شواهد و منابع تاريخ كه به كوه ساوالان و نيز صعودهاي زيارتي به اين كوه اشاره داد مي توان به منابع زير اشاره كرد:
    ۱ ـ بر اساس نوشته اي از هانري ماسه در كتاب «معتقدات و آداب ايراني» آمده است: «ايرانيان، كوه ساوالان در آذربايجان را بسيار گرامي مي دارند. مي گويند در سيلگاه پر از برفي كه در قله اين كوه هست بدن انساني به چشم مي خورد كه هميشه به حالت يخ بسته است ولي به طور كامل نگاهداري شده است. بجز يكي از دندان ها و قسمتي از ريشش.
    ۲ - در كتاب آثار البلاد و الخبار والعباد ذكريا بن محمد بن محمود المكموني القزويني آمده است: زرتشت از آذربايجان بود و چندي از مردم كناره گرفت و در كوه سبلان به سر برد و از آنجا كتابي آورد.

    ۳ ـ در كتاب تاريخي ديگري آمده است: سبلان (سولان) و آن كوهي عظيم و بلند در حوالي اردبيل و به شرافت مشهور و بسياري از اهل الله در آن كوه عبادت گزيده و رياضت كشيده اند.

    ۴ ـ دركتاب معجم البلدان به ارتفاع ۴۸۱۲ متري سبلان، وضع آتشفشاني آن و نيز به قبور حضرت حامد و حضرت هود پيامبر در زير سنگ محراب اشاره شده است.

    ۵ ـ در تاج العروس في شرح القاموس زبيدي آمده است: كوه سبلان از معالم صالحان و اماكن متبركه و مزارات است و سبلان لقب عده اي از محدثان از آن جمله سالم و ابراهيم بن زياد، خالدبن عبدالله و خالد بن دهقان است.
    ۶ ـ خاقاني شيرواني در ۵۹۵ هجري قمري، حدود ۸۰۰ سال پيش خود به قله سبلان صعود كرده و شعر او كه در آن از حضرت موسي و نيز حضرت خضر نام برده شده سندي بر صعود او به سبلان است.

    درباره ساوالان و وابستگي «زرتشت» به اين كوه در اغلب مآخذ جغرافيا و تاريخ و نيز نوشته هاي قديمي به مناسبت هاي مختلف ذكري به ميان آمده از آن سخن ها گفته اند. طبق اسناد موجود و روايات، زرتشت پيامبر در ۶۴۰ سال قبل از ميلاد (۲۶۴۸ سال پيش) در آذربايجان تولد يافت و هنگامي كه به ۳۰ سالگي رسيد، زادگاه خود را ترك گفته و به كوهي رفت. در اين كوه بود كه او از خرد خويش برخوردار شد و درآن ۱۰ سال، از تنهايي خسته نشد تا اين كه دلش دگرگون شد. زرتشت بعد از سال ها عبادت و رياضت كشي در سبلان، زادگاه خويش را ترك گفته و به بلخ عزيمت كرد.
    طايفه گور، كاوور و گير زرتشتي بودند و دركوه هزار ميخ يا هزار مغ كه از قله هاي فرعي ساوالان است رياضت مي كشيدند. نيز مغانلوها زرتشتي بوده و آثاري از ميخ هاي كوبيده شده به سنگ كه اسب هاي ايلات و عشاير را به آن مي بستند هم اكنون در اين منطقه موجود است.

    علاوه بر برپايي مراسم هاي مذهبي و عبادي و برگزاري اعياد ملي كه با دقت و وسواس خاصي صورت مي گرفت، گروه هايي از مردم در دسته هاي۳ تا ۴ نفري و با استفاده از ابزارهاي چوبي كباده مانند، تزئين شده از دانه هاي تسبيح از قاف گوساله، منجخ سنگي و زنگوله تشكيل مي شد و نيز گرزهاي دستي توخالي پر از منجخ و آدمك هاي متحرك چوبي زنگوله دار و منقوش و به شكل اسب كه آن را تكم مي گفتند و نيز نوعي آلت موسيقي شبيه به سنج از نيمه دوم اسفندماه تا نيمه دوم ارديبهشت، در شهرها و روستاها حركت كرده و ضمن برگزاري مراسم شعرخواني، حلول عيد نوروز و سال جديد را به مردم كوچه و بازار تبريك مي گفتند.

    آثار تاريخي و باستاني بسياري روي قله كوه وجود داشته اند كه به صورت نمادين و به شكل هاي مختلفي مانند قنديل هاي طلايي، سنگ قبر همراه با معجر چوبي كنار آن، تعدادي سنگ بخصوص با علائم ويژه روي آن و همچنين تعدادي جام طلايي كه به عنوان تبرك جهت نوشيدن آب درياچه از طرف صعودكنندگان استفاده مي شده است.
    از آثار باقي مانده در قله، تنها مي توان به تعدادي قاشق و سوزن از جنس استخوان، شانه هايي ازجنس چوب، منجخ هاي سنگي و تيغه هايي از جنس استخوان به شكل كارد يا چاقو و كتيبه كوچكي بر روي سنگ محراب اشاره كرد. آثار ياد شده به صورت پراكنده در برخي از نقاط قله يافت مي شوند. از طرفي وجود برخي آثار در پيرامون سبلان مانند كتيبه هاي حجاري شده و منقوش به تصاوير حيوانات و نيز آثار موجود در گردنه هزار ميخ، منطقه قره مسجد لر و آثار آق مسجد، پيكرهاي سنگي به شكل حيوانات مانند شيرسنگي، سنگ عقاب و ساير حيوانات و نيز حجاري هاي يافت شده در برخي از قسمت هاي سبلان مانند تصاوير حجاري شده قوچ وحشي و نيز تنديس هايي به شكل انسان و حيوان همگي مؤيد تاريخ بسيار ديرين و كهن اين منطقه است كه شايد تاكنون به صورت جدي مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته اند. بي شك تحقيقات علمي و باستان شناسي بر روي آثار باقي مانده از ادوار گذشته و تحقيق درباره صحت واقعيت مراسم هاي مذهبي بر روي قله سبلان و روشن شدن اين واقعيت كه احتمالاً در دوره هاي كوتاهي عده اي بر روي قله سبلان زيسته باشند، گذشته از اين كه داراي اهميت بزرگ علمي است براي تمدن كنوني، اهميت شگرفي خواهد داشت و امكان دارد موجب آشكار شدن حقايق جالبي درباره مناسبات اجتماعي گذشتگان و ساكنان گذشته اين منطقه و در نهايت موجب جهش چشمگيري در تكامل تمدن كنوني ما شود.

برداشت از وبلاگ آقاي مسلم نوروز زاده

 


گامي در طوفان

سبلان قله هرم سه

چهارمين اردوي انتتخابي تيم ملي كوهنوردي جمهوري اسلامي ايران اعزامي

 به قله دائولاگیری Dhaulagiri

8156 متر منطقه هيمالياي نپال

تعداد اردو نشينان: 25 نفر

تعداد مربيان و سرپرست: 4 نفر

تاريخ اجرا: 24 آذر الي جمعه 27 آذر

محل اجرا: شهرستان سراب، روستاي آلوارس

مسافت طي شده از محل پياده شدن خودرو تا برگشت 29.200 كيلومتر

رشته كوه نه چندان طویل، سبلان، هرم و کسره داغ، یکی از پر جاذبه ترین مسیرهای کوهنوردی در ایران محسوب می گردد. قله 4811 متری سبلان کوهی مقدس و اساطیری در سرزمین ایران زمین رقم خوده كه با دریاچه ای بی نظیر در بلندای قله چونان نگیني بر انگشتری می درخشد.

 از فراز این قله زیبا که به سمت جنوب و جنوب غربی بنگری ستیغ زیبایی چشم آرایت مي باشد، که این اهرام سنگی قلل بالای چهار هزار متری ست که، هرم هاي  1 و 2 و 3 نام گرفتند. که در يك طرف پوشيده از يخ سربی رنگ و دگر سو ديواره هاي زيبا يي را در خود جاي داده است، بطوري كه از دير باز و خصوصاٌ همنوردان پر توان آذري توانسته اند مسيرهاي در خور تحسيني بروي اين مجموعه ي زيبا بگشايند و بشناسانند به ستيزگراني كه عاشق چالش هاي جدي هستند.

پس از صعودي دلچسب وقتي تن خسته به شهر مي رساني می توانی تن به آبهای به عبارتی شفابخش سرعین، شابیل، قطور سوئی، مشکین شهر و سردابه برسانید و خستگی راه از تن برون برده با خاطراتي خوش و استفاده از غذاهاي لذيذ منطقه به ديار خويش سفر كنيد.

طي تماسي از سوي فدراسيون، اعلام گرديد به عنوان مربي در اردوي چهارم شركت نماييم. سبلان آن هم در اين فصل البته خود سبلان هم نه كه بلكه هرم كسره، يك باره ذهنم رفت به آن منطقه زيبا و بكر. ياد همنوردان عزيز منطقه، سراب شهر يلان شير دل، زمستان هاي تن سوز، شهر استقامت عشاير پاك دل،  شهر كوه نوردان يك دل و يك رنگ، آنجا كه عشق و معناي معرفت هنوز بوي خوش مي دهد. آنجا كه هنوز كوه ستيزانش عاشقانه از بزقوش و ساوالان و هرم گفته ها دارند. آنجا كه هنوز كوه هايش بكر و بوي گون و بابونه سرمَستت مي كند. آنجا كه كولاك و سرما اجازه ورود به هر غريبه اي را نمي دهد.

اين شد كه اين چند روزه جزو روزهاي پر ثمر به حساب آمد و در دفتر خاطرات به شادي درج گرديد. مدتها بود دلم لَك  زده بود براي يك چالش جدي، يك هم پا شدن با جوانان جوياي نام و رويارويي با طوفان بكر و تن سوز بي همتا.

سه شنبه24 آذر

كوله بر گرده ارابه، سه نفري راهي شديم پنج ساعتي ارابه تاخت و ما خيره به راهِ وامانده كه مگر تمام مي شد، گاهي لِك لِك و گاهي به تاخت تا عاقبت رسيديم جلو تابلو خوش آمديد سراب با بوي خوش آشنايي، از دور منظره قلل هرم كسره و بزقوش قِلقِلك مي داد، و به زودي به  ناز پشت  ابرهای سیاه رخ مي پوشاند.

عده اي عاشق در دفتر اداره ورزش شهر گرد هم آمده بودند. همان جا که بی شباهت به دفتر هیات کوهنوردی نيست. چه بي ريا رئيس اين اداره از دل مي گفت و دیگران در اوج لذت، انگار وارد خانه كوه شده اي، آري درست است اينجا كوه با دل و جان اين آدميان عجين شده و سالها ست از اين خوان گسترده بهره ها گرفته اند.

 چند روزي است اين پاكدلان منتظر ورود كساني هستند كه خواهند آمد به شوق آموختن و نشان دادن آموخته ها، تا بلكه از اين آزمون به افتخار به اردوي بعد راه يابند. اما سرما و بارش سر ايستادن ندارد. اصلاٌ امسال از اول كار به همين منوال بود، انگار او نيز مي داند كه اين چه ستيز و به منظور چه آزموني است. همين كه هفته به نيمه مي رسد، آسمان چهره در هم مي كشد، البت اين موجبات خوشحالي مربيان دوره را فراهم نموده است چرا كه در اين صورت انتخاب جانانه اي صورت مي گيرد..

بيست و پنج نفر از جا جاي ايران گرد هم آمدند و چهار مربي به كار آزمون اين عزيزان كه از شهر هاي مختلف حضور دارند.

چهارشنبه 25 آذر

 طي مراسمي مختصر و تقدير از تني چند از اعضاي تيم گاشربروم دو اعزامي در سال جاري توسط فدراسيون كوهنوردي و هيات سراب، سرابي هاي مهربانانه ما را  بدرقه كرده سوار بر ميني بوس راهي پيست اسكي الوارس مي شويم، ابرها با ناز و كرشمه به كار عشوه گري مشغولند.

كوهنوردان از فرصت استفاده كرده چشم خود گرم مي كنند. از ممسيري فرعي با گذشتن دو روستا  به راه اصلي سرعين آلوارس رسيده چند كيلومتر بالا تر خودرو با آه و ناله ارابه از حركت باز مي استد.

زنجير بسته مي شود اما دريغ از تسمه مهار و يا كِش فيكس زنجير و عجيب تر اينكه در اين مناطق سرد كوهستاني راننده اعلام مي دارد،  ده سالي است كه دستش به زنجير نخورده از اين رو زحمت كار به گردن اعضاي تيم خصوصاٌ شهرستاني ها مي افتد. قدري بالا تر زنجير پاره شده از خير ادامه راه مي گذريم، و كوله بر دوش راهي مي شويم.

 راه يخ زده دو ساعتي زير پا قرچ و قروچ مي كند تا به پيست اسكي آلوارس برسيم و آه از نهادمان بلند شود كه براستي كو برف و تازه اگر برف هم باشه و... كجاست شيب پيست اسكي پس اين همه هزينه به چه كاري مي آيد. دوستان گفتند بد نيست اين مجموعه تابستان ها كار مي كند!! عشاير نان مي پزند و... اين توجيه مناسبي است براي اين همه هزينه گزاف!!     

    براي ما كه بد نشد چون توانستيم كُنج ديوار يخ زده از گزند طوفان لختي استراحت كرده و مختصر ناهاري خورده راهي شويم. پانورامای زیبای قلل هرم به نرمی لای ابرها می خزد و کولاک از راه می رسد. اول کلاه و دستکش اضافه می شود سپس روزنه ها را می بندیم تا بلکه کولاک مجال نفوذ نیابد، که دست بردار نیست و در پاره اي اوقات زمین گیرمان می کند. به طول گام ها می افزاییم اما کاری ساخته نیست و سرما بر جانمان چیره می شود.

نمی دانم چه وقت به انتهای این دشت به نظر بی انتها می رسیم، هرزگاهی ناصری با دستکش زمُختش رو به سوی جایی در دو دست دشت برفي اشاره مي كند،"اُ داشهَ باخ، گِت""آن سنگ را نگاه کن برو"  ولي حالا برو تا برسی قصدمان رسيدن به پاي قله هرم سه بود ولي با وجود طوفان و باد شديد و نزديكي غروب امكان رسيدن به محل امكان پذير نبود از اين رو مجبور شديم، اول دره اي كه منتهي مي شد به قله سبلان كمپ بزنيم، چند دقيقه بعد دشت سفيد به شهركي كوچك با ده تخته چادر تبديل مي شود. و امتياز مناسب به گروهي مي رسد كه سريعتر از ديگران چادر را برپا و نسبت به فيكس كردن درست آن اقدام نمايند.

پنجشنبه   26 آذر

حركت ساعت 6 صبح اعلام گرديد، ولي از ساعت 4.30 زندگي در چادرها جريان پيدا مي كند و سوسوي چراغ پيشاني در هوايي سرد راه را بر ما مي نماياند.

     باز هم هر كس در جلو مسير را مي كاود، برف مي كوبد، از ابزار بهره مي گيرد، گام را با نفرات تنظيم مي كند و در اين بين مربيان نقطه نظر خود را در دفترچه يا د داشت مي كند. با رسيدن زير سنگ بزرگ "دَ دهَ قُور قُود"از شيبي تند با قدري صعود فني از صخره هاي يخ زده بالا كشيده تا به گردنه هرم سه برسيم، با لختي استراحت در حالي كه هنوز طوفان حاكم مطلق است شيب سنگي زير قله را بالا مي كشيم تا ساعتي بعد پا بر قله هرم سه گذاشته مجموع شرايط و باد شديد امكان گذر از تيغه را نمي دهد و با نظر سرپرستي اقدام به بازگشت به محل گردنه نموده در شرايطي سخت اقدام به برپايي چادر مي گردد. تا اين روز نيز به انتها برسد با سركشي بين چادر ها تغذيه نفرات مورد بررسي قرار گرفته كه خوشبختانه مثبت بوده تنوع غذايي به لحاظ كيفيت و تنوع لحاظ گرديده است. متاٌسفانه يكي دو چادر خيلي زود و خارج از تصور به خواب مي روند كه در اين شرايط و آزمون خيلي مناسب نيست.

جمعه 27 آذر

ساعت هنوز به هفت صبح نرسيده كه مربي توانمند عظيم قيچي ساز شيب تند و يخ زده را در حالي كه طوفان بي امان مي تازد بالا مي رود، نفرات از نظر وقت شناسي، پوشش و لوازم مورد كنترل قرار مي گيرند. از دور دست عظيم علامت مي دهد و نفرات در پي او، در اين آزمون تعداد بيست نفر اول كه سرعت مناسبي داشته اند يادادشت مي شود.

 پس از برگشت نفرات چادر ها برچيده شده سرازير مي شويم و در راه مختصري در خصوص پرتاب ها و نحوء كار با كرامپون تمرين مي شود. در نهايت حوالي ساعت 13 اردو به پايان خود نزديك مي شود. در روستاي آلوارس مورد استقبال رياست محترم فدراسيون جناب آقاي مهندس شعاعي و مسئولين هيات استان آذربايجان شرقي همچنين مسئولان شهرستان سراب قرار گرفته كه اين امر موجب دلگرمي اعضاي تيم مي گردد. 

در محل سراب پس از صرف ناهار جلسه اي در محل تربيت بدني انجام مي گردد و فرم هاي مخصوصي به اردو نشينان داده شده كه مي توان گفت دست كمي از اردو ندارد و نوشتن آن ساعتي به طول مي انجامد، در اين فاصله جلسه اي با حضور رياست فدراسيون و مربيان اردو در خصوص چگونگي اردو و وضعيت نفرات برگزار اردو با سخنان رياست فدراسيون پيرامون برنامه و اردو ها به پايان مي رسد.

بدين وسيله به پايان چهارمين مرحله اردو انتخابي مي رسيم جا دارد از همنورداني كه در اردوي بعدي حضور نخواهند داشت به سهم خود پوزش خواسته، و ديگر عزيزان در پنجمين اردوي انتخابي كه در استان مازندران كلاردشت -  علم كوه برگزار مي گردد موفق و پايدار باشند.

عكس از محمد نصيري، حسن نجاريان

 برداشت GPS :  محمد نصيري

مربيان برنامه آقايان:

جلال چشمه قصاباني، محمد حسن نجاريان، حميد ناصري، عظيم قيچي ساز

عکس از محمد نصیری

 

                                                                                                   بدرود آذر 1388

                                                      حسن نجاريان

چاپ شده در روزنامه محلی زنجان مردم نو

http://www.mardom-e-no.com/index.php?id=16746

تعدادی عکس در

http://www.summitpost.org/album/465901/iran-the-pearl-of-the-world.html

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:56  توسط ح.نجاریان  | 

به خاطر بسپار

 

به خاطر بسپار

                          از آهسته رفتن نترس

                                                             از ایستادن بترس

                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط ح.نجاریان  | 

به جستجوی تو،

 

به جستجوی تو، از شب گذشته، آمده ام

 هزار بادیه را، در نوشته آمده ام

قدم قدم، همه نام تو را، به ناخن و خون

به ساقه های درختان نوشته آمده ام

به بویه بر و بوم همیشه آبادت

ز هفت خوان خرابه گذشته آمده ام

بازگشت به صفحه اصلی وبلاگ آردشو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 14:21  توسط ح.نجاریان  | 

قصه اي از ماوراي ابرها

 تا حالا گريه كردي

       دلم تنگ شده، مدتي زيادي از آخرين هم آغوشيم با بستر بيماري مي گذره، آخرين بار سال 80 بود قبل برنامه صعود هشت هزار متري ماكالو، تو هيمالياي نپال كه پايم شكست و با پُر رويي و قدري تشويق همسرم  راهي شدم. راستش حكايت زندگي وا مونده ما شده نقل تو در تويي داستانهاي مختلف اين چند ساله كه هر يك به عبارتي شاهنامه هفتادو هفت منه از  شادي تا غم. از اوج تا فرود. از شكست تا پيروزي. از رويارويي با كولاك و بهمن هاي غول آسا تاغم فقدان دوست، تا خنده شقايق عاشق  به صبح. كه براي دست يابي به هر يك بهاي سنگيني را پرداخته سختي زيادي كشيده ام كه فقط مجال يادداشت اندكي از آنها ميسر بوده از آن جمله ياد دارم در يادداشت هاي گاشربروم يك در منطقه هيمالياي پاكستان خاطراتي نوشتم از ناتواني انسان در برابر خطرات طبيعي، كه بواقع اگر كسي براي من اين چنين نقلي  بيان مي كرد باورش برايم سخت و غير ممكن بود. و حالا توي اين چند روزه با بستري شدن و تحمل درد، بازم حس نوشتن هجوم آورد به افكارم.  با خود گفتم هِي ديونه عضلاتت به حرف اومدن و اگر آن بالاها كار دستت ندادن بايد ممنونشون باشي و نميدانم شايد حرمت نگه داشتند.

            پنج نفري با دو باربر ارتفاع پاكستاني به كمپ چهار گاشربروم يك به ارتفاع 7400 متر رفتيم به قصد صعود قله از عصر با بالا آمدن ابرها از جبهه پاكستان درگير طوفا ني سهمگين شديم من و دكتر گودرزي( از نادر پزشكان كه در تست شركت مي كرد )  با هم در چادري كوچك  به اندازه دو تخته شان و ارتفاعي بسيار كوتاه حبس شديم، شب اول تا صبح به نگه داشتن ديرك ها گذشت، كه شبِ سخت و طاقت فرسايي بود، روزهاي بعد هم گاهي از شدت باد كاسته مي شد و دقايقي ديوانه وار مي تاخت، دو روز مرگ آور را سپري كرديم. و بسيار كوتاه و اضطراري بيرون مي رفتيم، دكتر از بقاياي چادر خارجي ها تعدادي پودر و سوپ پيدا كرده بود كه حسابي آنها را مواظبت مي كرد. عرصه براي صعود تنگ شده بود و  نه راه پيش داشتيم و نه پَس. تاب ماندنمان نبود. با حداقل مصرف انرژي زندگي مي كرديم، روزانه دو و يا شايد يك وعده غذا آن هم بسيار مختصر مي خورديم، نكند نياز به دستشويي رفتن پيدا كنيم. كارمان شده نقل خاطرات از زن و زندگي گرفته  تا صعودها و سر آخر شهر و ديار و... در ادامه چُرتِ قِيلوله به همراه غُرغُر.

       چادرهاي  ديگر، در يك امتداد و زير كمر بر يال بر پا شده اند. و تنها ارتباط  بين ما شده گاه گاهي داد و بيداد از لابلاي سفير باد، كه صدا فقط تا چادر بغلي مي رسد و بدين ترتيب شاد بوديم كه همگي خوبند، امروز دكتر براي سركشي از بچه ها بيرون رفت و در برگشت اعلام كرد حال  باربر پاكستاني در حال وخامت است.

     گروه بعدي به سرپرستي افلاكي در كمپ سوم ارتفاع 6800 متري مستقر هستند و منتظر ببينند تكليف ما چه مي شود كه در صورت صعود به بالا خواهند آمد، البته با اين طوفان تكليف ما كه مشخص است، هر دو  ساعت  از طريق بي سيم از حال هم جويا مي شويم.

       عصر كه از گَرد راه يخ زده  رسيد. بهادراني از چادر بغلي داد زد "عمو حسن سرور گاز مي خواد و گويا از پارگي چادر مي نالد"   بيا و درستش كن با هزار مصيبت و كلنجار با لنگ دراز گودرزي  

 به سختي  لباس مي پوشم كه همراه است با هِن، هِن و مكث زياد كه خاصه ي كار در اين ارتفاعات است، راستش ديگه كسي به صعود قله فكر نمي كند، فقط دنبال رهايي هستيم و زنده ماندن. "فاصله مرگ زندگي به مويي بند است." كافي است باد ضربه كاري به چادر وارد كند آن موقع است كه فقط بايد منتظر معجزه بود!!

      با مشقت زياد آماده مي شوم، حالا مانده بيرون رفتن از اين لانه كه به علت طوفان و انباشت برف اطراف چادر ها بايد  سينه خيز خود را به بالا برساني.  جايي معلوم نيست پرده اي سفيد و يخ زده مدام بر سر و صورت شلاق مي زند، بايد رفت. تا كجا. انتهاي چادر هاكه بيش از بيست مترنيست. چيزي پيدا نيست،جز حاله اي از يخ.  مثل اينكه مي خواهي ازكوهي دشوار  بالا بروي گام بر زمين مي كشم به عزم جلو رفتن تو گويي با كسي درگيرم يكي به تخت سينه ام مي زند . نقش زمين مي شوم، نيم نگاهي به بالا مي اندازم كسي نيست. تنهايم. تنهاي. تنها. ياد دختر و پسر ايتاليايي مي افتم كه چند روز قبل باد آنها را به جبهه  چين پرتاب كرد. حالا من. پشت سرم شيبي تند رفته تاچين. روياي پرتاپ، پرت شدن.    

      بلند مي شوم. نمي شود . نه اينكه نخواهم. باد اجازه بلند شدن نمي دهد. ناتوان شده ام. بايد رفت آنها وسيله نياز دارند. هر چه توان در وجود دارم جمع كرده چهار دست و پا جلو مي روم.

        ذهن مي رود به قيل و قال كودكي. نهاوند با اون خونه قديمي و كاه گِلي. زمستان سخت و كُرسي چهار قِيده، هر وقت زمستان مي آمد مادر مي گفت" آمدنش با خودشِ و  رفتنش با خدا". ظهرها بوي خُوش آبگوشت تو ديگ گِلي رو چنگگ كُرسي سر مَستت  مي كرد. و تو از فرط سرما تا خِرخِره مي تپيدي زير كرسي و خيره مي شدي به  شيشه هاي يخ زده چند سانتي كه به اشكال مختلف در مي اومد و شباهت زيادي به نخلستان هاي در هم بر هم داشت و... و تازه وقتي گرما به جونت مي نشست، شيطنتت گُل  مي كرد و مي رفتي سراغ دست درازي به شيشه شير خواهر و ميك زدن و نهيب مادر كه اي پدر سو...

         به اين افكار در ارتفاعات اُهام گفته مي شود، كه در صورت گسترش و عدم مَهار بعضأ نفر شايد دست به رفتار نامعقولي بزند كه  به قيمت جانش تمام مي شود.

             نيرويم را جمع كردم بلكه برسم به چادر وسطي و طناب حمايت آن. گرفتم. اشك يخ زده روي صورتم پهن شد. تا حالا شده از ناتواني گريه كني. من كردم. گرم شدم. به پيروزي يخ زده اي دست يافته ام . به سراغ چادر بعدي مي روم جرأت دل كندن ازطناب حمايت چادر را ندارم. به پايين ترين قسمت آن كه زمين يخ زده است مي رسم، حالا دستم را دراز مي كنم براي گرفتن بند حمايت چادر بعدي.

 واي لعنت به اين هجوم خاطرات.  

    صعود تنها و بدون ابزار ديواره علم كوه جلويم نمايان مي شود آن موقع كه  اواسط ديواره بر اثر ريزش سنگ چند متري سقوط كردم و ناتوان دنبال چاره مي گشتم. بدنبال گيره اي تنها تا رهيدن. كه همراه بود با بازيگوشي و قير، قير كلاغ مينا كه حالا نقش همنوردي را بازي مي كند و كنار به كنار من تنها بالا مي آيد، و تو گوئي شرمسار ريزش سنگ است و دنبال تلافي و چون به انتها مي رسيم انگار خيالش راحت مي شود و بر باد سوار مي شود ...

    از چادر وسطي كه رد شدم، بايد از پله مانندي حدود چهل سانتي متر  بالا مي رفتم تا برسم به چادر باربر" سرور". ولي كو جرات دل كندن از طناب در دست. طوفان بي رحمانه مي تازد. مي كوبد. انگار عزم جزم كرده من هرگز نرسم. من بايد برسم. كفش بزرگ را به روي پله مي رسانم. مسخره است هيچ صدايي از كسي بيرون نمي آيد انگار همه غرق سكوتي مرگبارند. و تسخير لحضه هاي درد آور، اينجا آخر خط است. جايي هولناك تر از اين شرايط هيج جا نمي يابي، مرور خاطرات تراژدي اورست 96 با آن همه كشته آزارم مي دهد، ما 7 نفر آيا مجال رهايي هست؟

      افكارم را جمع كرده حركتي نمايشي در كار سنگنوردي را در ذهن مرور مي كنم به نام "جامپ"  البته اين حركات مخصوص موقعه اي است كه روي ديواره آويزان هستي و چاره اي جز پرش و رسيدن به گيره بعدي را نداري،  نيروي خود را جمع كرده آماده مي شويم، در اين حالات خيلي مهم نيست چِشمت باز باشد يا بسته اصلأ چشم داشته باشي، يا نه. اينجا كار، كار دل است و شوق، شوق پريدن.

      رسيد. رسيد دستم آخر بر پاره چادر دوست. از او چيزي نمانده. روكش پاره مثل شلاق ضربه مي زند. نمي دانم تا فردا دوام بياورد يا نه.  اميد كه دوام بياورد و گرنه جايي در چادرها نيست. "سرور" دستش را بيرون آورده و با گرفتن كپسول تشكر مي كند و در حالي كه داد مي زند بلكه صدايش به من برسد"ارباب صاحب  عليمحمد حالي خَرابِه هي" چند سرفه مي كنه كه به من بفهمونه وضع سينه اشم خرابه" با خودم مي گويم وا ويلا بيا و درستش كُن اينم اِدم ريه شد.

    جانم رو درون چادر مي تپانم. گودرزي حِيران مي شود انگار مدتي است هم رو نديديم و از هم بي خبريم. صورتم يخ زده، كولاك از هر روزني داخل شده، براي دل گرمي من چند دقيقه اي گاز را روشن مي كند، و خوشحال كه براي چند ساعتي كار برايش درست شده شروع  كرد به در آوردن لباس من و گرم كردن دستان من.

       چون تمام شد، در ليوان بزرگ من كه معروف است به قصري بچه قدري برف آب كرد و جرعه اي نسكافه ساخت، بعد توي همون ليوان سوپ رشته درست كرد و آخرش هم آب جوش آورد براي فلاكس ها واسه موقع اضطراري. در مورد فردا حرف زديم و با بي سيم به كمپ سومي ها اعلام كرديم كه به هر قيمت كه شده فردا پايين مي آييم چون اينجا چيزي جز تلف شدن نيست. فكر فرار درست از اين زندان ما را ديوانه كرده.

 تقديم  به همنوردان عزيز و  بي ادعاي 

 گاشربروم يك سال هشتاد و دو  و درود به روان پاك محمد اوراز

حسن نجاريان   دی ۸۷         بازگشت به صفحه اصلی آردشو

 

چادر من و دکتر گودرزی که در حمله نهایی شد چادر محمد و مقبل

مسیر بین کمپ اصلی و یک در رویا

هر قفلی که می خواهد بر در خانه ات باشد /عشق تنها پیچکی است/

که دیوار نمی شناسد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 8:24  توسط ح.نجاریان  | 

لوتسه

برگي از خاطرات لوتسه

 

 

26/2/81

 

بالاخره با كلي تلاش و تقلا و دشواري زندگي در ارتفاع حدود 7900 متري 5 نفره از چادر بيرون مي زنيم،ما اولين تيم هستيم و قرار است روز بعد تيمي ديگر بالا بياييد. زمان ساعتي از نيمه شب گذشته، دو شرپا جلو مي روند و ا از پي آنها اول كار شيبي تند را بالا مي رويم، كه در اين نيمه شب سرد عذاب آور است، از طرفي هنوز ماسك اكسيژن بروي صورت قرار نگرفته يك بار تسمه شل مي شود يك بار شيلنگ اذيت مي كند.

در سمت چپ خود تو دل آسمان ستاره اي ملاقه اي شكل انگار كنارمان بالامي آيد كه در اولين استراحت در مي يابيم ستاره نيست و بلكه نفراتي هستند كه دارند از ديواره اورست صعود مي كنند (بعداً گفتند حدود 60 نفر بودند).

صعود آرام و يكنواخت ادامه دارد شيب تند پر برف نفس گير است، درجه مانومتر كپسول را روي يك تنظيم كرده ايم كه با توجه به تمرينات قبلي شرايط خوبي است، (درجه تنظيم تيم هاي ديگر حداقل 2.5 يا 3 مي باشد)سرماي نيمه شب كشنده و باعث شده هر دم شيلنگ اكسيژن يخ بزند كه  مدام  بايد با تبر به آن بزنيم تا يخ درون آن خُرد شود. تا صبح شود زنده ومرده مان در مي آيد. يك بار مجبوريم باطري چراغ قوه را عوض كنيم.

با رسيدن به دهليزانگار وارد فريزر بزرگي شده ايم سرما و باد بيداد مي كند، مدام برفهاي اطراف به سر و كله ما مي ريزد، وجود ارتفاع يا نميدانم شايد اوهام و... باعث شده فكر كنيم بالاي بند سنگي وسط دهليز قله است كه با رسيدن به آن و پيچيدن به پشت متوجه مي شويم قله خيلي بالا تر آن است كه فكرش را مي كردي، بقول بچه ها "برو تا به اون برسي".

مدت زيادي است آفتاب در دور دستها پهن شده ولي ما گويا بايد ايشان را روي قله زيارت كنيم، وضع گوارشي يكي از بچه ها مناسب و مجبور است چند بار از طناب جدا شود كه در اين وضعيت كار خطر ناكي است. وجود تيمي از اروپا جلو ما باعث شده مدام بروي ما يخ و سنگ بريزند كه صدايمان به جايي نمي رسد، شيبي تند ما را به ستيز مي خواند هر چه جلو مي رويم دهليز عقب تر مي كشد. قدري بالا تر طناب تمام مي شود و مجبوريم 50 متري بدون طناب صعود كنيم كه با درك خطر به شرپا تذكر مي دهم كه طناب بگذارد، و او با گذاشتن آن روي ميخي از يخ بيرون آمده ادامه مي دهد كه با دست يابي به آْن براي بچه ها ثابت مي كنم و ادامه مي دهيم ديدن خارجي ها روي قله ما را به شوق مي آورد.

دو نفر از دوستان كلنگ نياورده اند كه اول تصميم مي گيريم بمانند تا در بازگشت با هم برگرديم كه با بررسي به عمل آمده تصميم مي گيريم آنها را در پوشش طناب بالا ببريم. طنابي رنگ رخ رفته و 6 ميل آرام ما را به سوي دندانه هاي سنگي مي كشاند، كه در آن سو ديواره اي به طول 2400 متر قراردارد. ساعتي بعد در حالي كه گام ها به شماره افتاده مي شماريم ده تا به پنج نرسيده مي ايستيم نفس چاق كرده ادامه مي دهيم و باز تا رسيدن به قله 8501 متري لوتسه در ميان آشوب طوفان و باد بنيان كن اشك. خنده. سست شدن زانو همه اينجا به سراغت مي آيد تا روزت را جاودانه سازد.

 

                                                                                                نجاريان      

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:44  توسط ح.نجاریان  |